ذكر استخلاص تولى خراسان را بر سبيل اجمال
سلطان محمّد چون از خراسان بگذشت ، يمه و سبتاى در طلب بر عقب او به تعجيل تمام چون آتش برفتند و به حقيقت تندباد بودند . و از خراسان اكثر نواحى بر ممرّ لشكر ايشان افتاد و كم ناحيتى ماند كه فوجى ازيشان نگذشت . و چندانك مىرفتند آنچ بر گذر مىافتاد از ولايت ، ايلچى مىفرستادند و از وصول چنگز خان اعلام مىكرد و از اقدام بر جنگ و عناد و ابا از قبول انقياد تحذير مىنمود و تخويف و تشديد مىكرد و هركجا ايلى قبول مىكردند شحنه با التمغا به نشان مىدادند و مىرفت ؛ و هركجا كه امتناع مىنمودند آنچ سهل مأخذ « 1 » و آسان زخم « 2 » بود رحم نمىكردند ؛ مىگرفتند و مىكشت .
چون ايشان فروگذشتند مردم به تحصين « 3 » قلاع و حصار و استعداد علوفه و ادّخار « 4 » مشغول شدند . و چون باز روزى چند تراخى « 5 » افتاد و از لشكر مغول آوازه ساكنتر شد پنداشتند كه آن جماعت مگر سيلابى بودند كه فروگذشت ؛ يا دوله بادى « 6 » كه از روى خاك غبارى برانگيخت ؛ يا آتش برقى كه ابراقى « 7 » كرد و پنهان شد .
چون چنگز خان از آب بگذشت و به خويشتن متوجّه سلطان شد ، پسر خويش الغنوين را كه در سياست تيغ آبدار و آتش فعل بود - كه باد او به هركس كه رسيد خاكسار شد - و در فروسيّت « 8 » برقى - كه از ميان حجاب سحاب بجست بر هركجا افتد چون خاكستر كند و اثر و نشان نگذارد و زمان مكث و لبث « 9 » نخواهد - نامزد كرد تا به بلاد خراسان رود . و از همه لشكرها كه ملازم بود از تمامت پسران به نسبت شمار تحصيص « 10 » كرد و از دهيك نفر نامزد تا در خدمت او بروند ؛ مردانى كه اگر هيچگونه « 11 » باد هيجا « 12 » در هيجان آيد آتش در نهاد ايشان افتد و عقال « 13 » تثبّت از دست اختيار ايشان برود ؛ بحر خضمّ « 14 » اگر خصم ايشان باشد او را به حشوهء « 15 » خاك تيره رسانند . چون روان شد بر جناحين امرا تعيين كرد و در قلب او به نفس خويش . و مقدّمه بر سبيل طلايه « 16 » در پيش
هامش
( 1 ) - سهل مأخذ : چيزى كه گرفتش آسان است .
( 2 ) - آسان زخم : چيزى كه ضربه زدن به آن راحت است .
( 3 ) - تحصين : محكم كردن .
( 4 ) - ادّخار : ذخيره كردن .
( 5 ) - تراخى : سستى كردن .
( 6 ) - دوله باد : گردباد .
( 7 ) - ابراق : درخشش .
( 8 ) - فروسيّت : سواركارى .
( 9 ) - لبث : درنگ .
( 10 ) - تحصيص : قسمت كردن .
( 11 ) - هيچگونه : هرگونه .
( 12 ) - هيجا : جنگ .
( 13 ) - عقال : ريسمانى كه با آن زانوى شتر را مىبندند .
( 14 ) - بحر خضمّ : درياى عظيم .
( 15 ) - حشوه ( حشوه ) : آنچه در شكم است از آلات غذا . در اينجا يعنى « ميان » و منظور از عبارت ، كشتن و زير خاك نمودن و يا خوار كردن مىباشد .
( 16 ) - طلايه : پيشروان لشكر جهت تجسّس ، يزك .