دست به تير و منجنيق يازيدند . ناگاه از شست قضا كه فناى كلّى آن قوم بود ، تير چرخى « 1 » كه مهلت نداد از شهر بيرون آمد و به يك پسر جغتاى رسيد كه محبوبترين احفاد « 2 » چنگز خان بود . در استخلاص آن استعجال بيشتر نمودند . و چون آن را بگشاد ياسا داد كه : « هر جانور كه باشد از اصناف بنى آدم تا انواع بهائم تمامت را بكشند و ازيشان كس را اسير نگيرند و تا بچّه در شكم مادر نگذارند و بعد ازين هيچ آفريده در آنجا ساكن نگردد و عمارت نكنند . » و آن را « ماووباليغ « 3 » » نام نهاد ؛ فارسى آن ديه بد باشد . و تا اين غايت هيچ آفريده در آنجا ساكن نشده است و اين حال هم در اوايل شهور سنهء ثمان عشرة و ستّمائة بود « 4 » .
ذكر توجّه چنگز خان به حرب سلطان [ جلال الدين منكبرى ] « 5 »
چنگز خان از طالقان « تكجك » و جمعى از امراء لشكر نامزد به دفع كار سلطان جلال الدّين فرستاد . چون سلطان به « اغراق « 6 » » و غير او از مردان آفاق مستظهر شده بود و بر لشكرى كه به دفع او نامزد ، سبب قلّت عدد و قصور مدد مستولى گشته .
چون خبر به چنگز خان رسيد ، روز شب پنداشت و در شتاب شب را روز مىشناخت و دو كوچه مىرفت « 7 » چنانك طعام نمىتوانست پختن . چون چنگز خان به غزنه رسيد خبر يافت كه مدّت پانزده روزست تا جلال الدّين بر عزم عبور آب سند ازينجا رفته است .
« ماما يلواج » را به باسقاقى « 8 » ايشان تعيين كرد و خويشتن چون باد كه ميغ راند بر عقب او مىرفت تا به كنار سند به دو رسيد . لشكر پس و پيش او درگرفتند و از جوانب او محيط شدند و چند حلقه در پس يكديگر بايستادند بر مثال كمان ؛ و آب سند چون زه ساختند « 9 » . چنگز خان ياسا فرمود تا در مكاوحت مبالغت كنند و جهد نمايند تا او را زنده
هامش
( 1 ) - تير چرخ : رجوع كنيد به صفحهء 202 .
( 2 ) - احفاد : فرزندزادگان ، نبيرگان .
( 3 ) - ماووباليغ : « باليغ » در مغولى پسوندى است شبيه « آباد » در فارسى و چنان كه در فارسى گويند « اميرآباد » ، « حسين آباد » ، « علىآباد » در مغولى گويند : « ماووباليغ » ، « بيشباليغ » ، و غيره .
( 4 ) - سال 618 . ( به نظر مرحوم قزوينى و نيز به تصريح جامع التّواريخ صواب 619 مىباشد . رك : تصحيح قزوينى ص 105 و 106 ) .
( 5 ) - يعنى سلطان جلال الدين .
( 6 ) - يعنى سيف الدين اغراق .
( 7 ) - دو كوچه مىرفت : دو منزل را يك منزل مىكرد .
( 8 ) - باسقاق : نايب ، كسى كه از طرف خان بزرگ براى نظارت بر ملوك و امرا انتخاب مىشده است .
( 9 ) - براى تصوّر اين صفآرايى يك كمان را در نظر بگيريد . زه كمان رود سند باشد و لشكريان مغول چوب كمان . سلطان جلال الدين نيز در وسط اين كمان كنار زه گير افتاده است .