بلاد ديگر متّسع « 1 » بيشتر . و در قرون پيشين بلخ در بلاد شرقى به مثابت مكّه بودست در طرف غربى و فردوسى مىگويد :
به بلخ گزين « 2 » شد بدان نوبهار * كه يزدانپرستان بدان روزگار
مر آن جاى را داشتندى چنان * چو مر مكّه را اين زمان تازيان
چنگز خان از معبر عبور كرد و متوجّه بلخ شد . مقدّمان پيش آمدند و اظهار ايلى و بندگى كردند و انواع ترغو « 3 » و پيشكش پيش كشيدند و بعد از آن به علّت « 4 » آنك شمار مىبايد كرد فرمان شد تا هر خلق كه در بلخ بود تمامت را به صحرا آوردند و شمار كردند . و بعد از آن سبب آنك هنوز سلطان جلال الدّين در نواحى شور و آشوبى مىانداخت و اسب در ميدان عناد و لجاج مىتاخت بر ايلى ايشان اعتماد نمىنمودند ؛ خاصّه نواحى خراسان را ؛ بلك چون درياى فناى بلاد و عباد در موج بود و طوفان بلا به آخر نرسيده بود دفع آن را هيچ حيلت در امكان نمىآمد و چون اجل پاىگير شده بود « 5 » ايلى دستگير نمىشد « 6 » و نه به انقياد و اذلال پشت باز مىتوانست نهاد « 7 » و عصيان خود زهرى بىگمان بود و دردى بىدرمان . بفرمود تا اهالى بلخ صغير و كبير ، قليل و كثير را از مرد تا زن به صحرا راندند و بر عادت مألوف بر مئين و الوف قسمت كردند تا ايشان را بر شمشير گذرانيدند و از تر و خشك اثر نگذاشتند . از مدّتها وحوش از لحوم ايشان خوش عيشى مىراندند ؛ سباع « 8 » بىنزاع با ذئاب « 9 » در ساختند و نسور « 10 » بىنشور « 11 » با عقاب همخوان گشتند :
كليه و جرّيه جعار و ابشرى * بلحم امرى لم يشهد اليوم ناصره « 12 »
19 و آتش در باغ شهر زدند و همّت مقصور كردند تا فصيل و سور و دور و قصور را خراب كردند : قال اللّه تعالى
وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها
هامش
( 1 ) - متّسع : وسيعشده .
( 2 ) - بلخ گزين : بلخ برگزيده و نمونه .
( 3 ) - ترغو : طعام و شراب ، به نوعى پارچه ابريشمى قرمز نيز گفته مىشود .
( 4 ) - به علّت : به بهانه .
( 5 ) - يعنى مرگ رحل اقامت افكنده بود .
( 6 ) - يعنى اطاعت از مغولها هم كارساز نبود .
( 7 ) - يعنى نمىشد به فرمانبردارى و كوچك كردن خود براى نجات تكيه كرد و اميدوار بود .
( 8 ) - سباع : درندگان ، جمع سبع .
( 9 ) - ذئاب : گرگها ، جمع ذئب .
( 10 ) - نسور : كركسها ، جمع نسر .
( 11 ) - نشور : زنده شدن . ظاهرا با توجه به نسخه ب « نشوز » بايد صواب باشد . يكى از معانى نشوز ، تپش قلب بر اثر ترس مىباشد .
( 12 ) - كليه . . . اى كفتار ! بخور و بكش او را و بشارت بده به گوشت مردى كه امروز يارىكنندهاش حاضر نيست . ( بيت از نابغهء جغدى است )