تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
چنگز خان چون از استخلاص سمرقند فارغ شد ، ممالك ماوراءالنّهر بأسرها « 1 » مضبوط گشت و مخالفان در طواحين « 2 » بلاء متواتر مضغوط « 3 » . و از جانب ديگر حدود « جند » و « بارجليغ كنت » محفوظ . خوارزم در ميان بلاد مانند خيمه‌اى كه اطناب آن بريده باشند مانده بود . چون چنگز خان خواست كه به نفس خود بر عقب سلطان برود و ممالك خراسان را از معارضان پاك گرداند ، پسران بزرگتر جغتاى و اوكتاى را نامزد خوارزم گردانيد با لشكرى چون حوادث زمانه بىپايان ؛ پر شده از عدد ايشان كوه و بيابان . و بفرمود تا از جانب جند نيز توشى مردان حشرى مدد فرستاد . بر راه بخارا روان شدند و در مقدّمه بر سبيل يزك « 4 » لشكرى چون قضاى بد روان و چون برق پرّان بفرستادند . و در آن وقت خوارزم از سلاطين خالى بود . از اعيان لشكر « خمار » تركى بود از اقرباى تركان خاتون ؛ آنجا بوده است . و از اعيان امرا « مغول حاجب » و « اربوقا پهلوان » و « سپهسالار على دروغينى » و جمعى ديگر ازين قبيل كه تعداد و تفصيل اسامى هريك تطويل بلاطائل « 5 » است آنجا متخلّف « 6 » بودند . و از اماثل « 7 » شهر و افاضل دهر چندانك لايعدّ و لا يحصى و عدد سكّان « 8 » بلد فزون‌تر از رمال « 9 » و حصى « 10 » . چون در آن سواد اعظم « 11 » و مجمع بنى آدم هيچ سرور معيّن نبود كه در نزول حادثات امور و كفايت مصالح و مهمّات جمهور با او مراجعت نمايند و به واسطهء او با ستيز روزگار ممانعت كنند به حكم نسبت قرابت « خمار » را به اتّفاق به اسم « 12 » سلطنت موسوم كردند و پادشاه نوروزى « 13 » ازو برساختند . و ايشان غافل از آنچ در جهان چه فتنه و آشوب است ، خاصّ و عامّ خلايق از دست زمانه در چه لگدكوب . تا ناگاه سوارى چند معدود بر منوال دود ديدند كه به دروازه رسيد و به راندن چهارپاى مشغول شد . جمعى كوتاه نظران بطر « 14 » گرفته پنداشتند
هامش
( 1 ) - بأسرها : به تمامى . ( 2 ) - طواحين : آسيا ، جمع طاحون . ( 3 ) - مضغوط : كوفته و فشرده . ( 4 ) - يزك : پيشروان لشكر جهت تجسّس ، قراول . ( 5 ) - بلاطائل : بىفايده . ( 6 ) - متخلّف : پس مانده ، عقب كسى مانده . ( 7 ) - اماثل : بزرگان ، جمع امثل . ( 8 ) - سكّان : ساكنان . ( 9 ) - رمال : ريگ‌ها ، جمع رمل . ( 10 ) - حصى : بر وزن دوا به معنى سنگريزه . ( 11 ) - سواد اعظم : شهر بزرگ . ( 12 ) - اسم : سمت ، منصب . ( 13 ) - پادشاه نوروزى : رسمى بوده كه طبق آن كسى اسما و براى انبساط خاطر در نوروز از بامداد تا نماز عصر به‌عنوان پادشاه انتخاب مىشد . او را با جلالتى تمام سواره در شهر مىگرداندند و صاحب هر دكانى چيزى به او مىداد و سپس اين منافع بين او و حكومت تقسيم مىشد . پادشاه نوروزى شدن كنايه از مسخره شدن و زودگذر بودن امرى است . ( به نقل از لغتنامهء دهخدا ) . ( 14 ) - بطر : غرور .