ستّمائة « 1 » بود .
صاحبنظران كجااند تا به بصر تفكّر و اعتبار « 2 » در حركات اين روزگار پرزرقوشعوذه و جفاى اين گردنده گردون بيهوده نگرند تا بدانند كه نسيم او با سموم « 3 » نه موازى است « 4 » و نفع او نه با ضرّ محاذى « 5 » ؛ خمر « 6 » او يكساعته و خمار « 7 » او جاودان ؛ ربح « 8 » او ريح « 9 » است و گنج او رنج :
اى دل جزع مكن كه مجازيست اين جهان * اى جان غمين مشو كه سپنجيست اين سراى
ذكر واقعهء خوارزم
و اين نام ناحيت « 10 » است و نام اصلى آن جرجانيه است و ارباب آن « 11 » اوركنج خوانند .
پيش از تقلّب ايّام و دهور حكم
بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ
« 12 » داشت . مقرّ سرير سلاطين عالم و مستقرّ مشاهير بنى آدم بود . اكناف آن اكتاف « 13 » اشراف دهر را حاوى « 14 » شده و اطراف آن طراف « 15 » روزگار را ظروف آمده . مغانى « 16 » آن به انواع انوار معانى روشن و رباع « 17 » و بقاع « 18 » آن به آثار اصحاب اقدار « 19 » گلشن . از اجتماع مشايخ بزرگوار با سلاطين روزگار در يك بقعه ع : بها ما شئت من دين و دنيا « 20 » حسب حال آن بقعه شده :
خوارزم عندى خير البلاد * فلا اقلعت سحبها المغدقه
فطوبى لوجه امرى صبّحت * ه اوجه فتيانها المشرقه « 21 »
17
هامش
( 1 ) - سال 618 .
( 2 ) - اعتبار : عبرت گرفتن .
( 3 ) - سموم : باد گرم .
( 4 ) - معنى جمله : نسيم خوش دنيا با سموم قابل مقايسه نيست . ( يعنى نسيم آن بسيار بدتر از سموم است )
( 5 ) - محاذى : برابر ، مقابل .
( 6 ) - خمر : شراب .
( 7 ) - خمار : سردرد پس از مستى .
( 8 ) - ربح : سود .
( 9 ) - ريح : باد .
( 10 ) - ناحيه : كرانهء ملك و طرفى از ولايت ( آنندراج ) .
( 11 ) - ارباب آن : اهالى آن .
( 12 ) - بلدة . . . سرزمينى پاكيزه و خداوندى بخشنده است . ( سورهء سبا 34 / 15 )
( 13 ) - اكتاف : شانهها .
( 14 ) - حاوى : دربرگيرنده . معنى جمله : اطراف خوارزم انسانهاى شريف را در خود جاى داده .
( 15 ) - طراف : به معنى خيمهء چرمين است و جمع آن طرف مىباشد ؛ ولى ظاهرا نسخه ه كه طرف ضبط كرده صواب است زيرا طرف به معنى مالهاى نو و مفرد آن طريف يا طرفه است .
( 16 ) - مغانى : منزلها ، جاها ، جمع مغنى .
( 17 ) - رباع : منزلها ، جمع ربع .
( 18 ) - بقاع : سرزمينها .
( 19 ) - اقدار : صاحبان قدرت ، جمع قدر .
( 20 ) - بها . . . آنچه مىخواهى از دين و دنيا در آن است .
( 21 ) - خوارزم . . . خوارزم نزد من بهترين سرزمينهاست ، پس ابرهاى باران زايش خشكيده مباد . / پس خوشا به حال چهرهء كسى كه جوانان نورانى آن ديار او را تحيّت مىگويند . ( از محمّد بن نصر بن عنين الدمشقى )