خور معدهء زمين شد « 1 » و جهان از ظلمت چو كلبهء مسكين ، هفتاد كشتى كه روز گريز را معدّ « 2 » كرده بود ، بنه و اثقال « 3 » و امتعه و رجال را در آنجا نشاند . و او خود با جماعتى مردان در زورق نشستند و مشعلها در گرفتند « 4 » و مانند برق بر آب روان گشتند چنانك گفتى :
خاض الدّجى و رواق اللّيل مسدول * برق كما اهتزّ ماضى الحدّ مصقول « 5 »
لشكر بر كنارهاى آب روان شدند و او در زورق . به هركجا كه قوّت كردندى او بدان موضع رفتى و به زخم تير كه چون قضا از هدف خطا نمىكرد ايشان را دور مىراند و كشتيها مىدواند . برين جمله تا به فناكت آمد . زنجيرى در ميان آب كشيده بودند تا كشتىها را حايل باشد . به يك زخم برو زد و بگذشت . و لشكرها از هر دو طرف با او در جنگ تا به حدود جند و بارجليغ رسيد . و خبر او چون به سمع الوش ايدى رسيد لشكر را بر هر دو طرف جيحون به چند جايگاه بداشت و به كشتىها پل بستند و عرّادهها « 6 » بر كار كردند . از ترصّد « 7 » و ترقّب لشكر خبر يافت . چون به كنار بارجليغ كنت رسيد تيمّم « 8 » مفازه « 9 » كرد . از آب بيرون آمد و چون آتش بر بادپايان روان شد « 10 » و لشكر مغول نيز دمادم او روان شدند . مىرفتند و او اثقال در پيش كرده به جنگ تخلّف مىنمود « 11 » . و چون مردان شمشيرزنان مىرفت ، چندانك بنه مسافت مىگرفت باز بر عقب روان مىشد . چون چند روز برين نمط مكاوحت كرد و مردان او بيشتر كشته و مجروح و لشكر مغول روز به روز زيادت مىشد بنه ازو بازگرفتند . او با معدودى چند بماند و بر قرار « 12 » تجلّد « 13 » مىنمود و دست نمىداد « 14 » . چون آن چند كس كه با او بودند كشته شدند و او را سلاح نماند تنها با سه تير يكى شكسته بىپيكان بود . سه مغول بر عقب او مىرفتند . به يك تير بىپيكان كه گشاد داد « 15 » يك مغول را به چشم كور كرد و دوى ديگر را گفت كه : « دو تير مانده است به
هامش
( 1 ) - يعنى وقتى قرص خورشيد خوراك معدهء زمين شد ( شب شد ) .
( 2 ) - معدّ : آماده .
( 3 ) - بنه و اثقال : باروبنه .
( 4 ) - در گرفتند : روشن كردند .
( 5 ) - خاض . . . درحالىكه پرده شب انداخته شده بود ، برقى همانند برقى كه از شمشير صيقلىشده مىجهد فرودآمد .
( 6 ) - عرّاده : معرّب اراده ، وسيلهاى كوچكتر از منجنيق كه با آن سنگ پرتاب مىكردهاند .
( 7 ) - ترصّد : چشم داشتن ، در كمين نشستن .
( 8 ) - تيمّم : قصد كردن .
( 9 ) - مفازه : بيابان .
( 10 ) - يعنى سريعا سوار اسبها شدند . ( مصنّف با كلمات آب و باد و آتش و خاك ( مفازه ) بازى نموده و تناسب ايجاد كرده است ) .
( 11 ) - يعنى برمىگشت و مىجنگيد .
( 12 ) - برقرار : مطابق معمول .
( 13 ) - تجلّد : چالاكى نمودن .
( 14 ) - دست نمىداد : تسليم نمىشد ، دست به بند نمىداد .
( 15 ) - گشاد داد : انداخت ، اصطلاحا شليك كرد .