تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
او « 1 » از قديم مصادقت و مصافاتى تمام داشت . او را از انديشهء كورخان اعلام داد و گفت : « اگر او قصدى پيوندد « 2 » خانه و فرزندان نيز مستأصل كلّى شوند « 3 » و صلاح فرزندان تو آنست كه داروئى بخورى و خود را از غصّهء روزگار شوم و سرور غشوم « 4 » بازرهانى تا من وسيلت شوم و جاى تو بر پسر مقرّر كنم . » چون مهرب « 5 » و ملجائى ديگر نبود به دست خود داروئى مهلك تجرّع « 6 » كرد و جان تسليم . شمور چنانك ضامن گشته بود محلّ « 7 » او را بر پسرش مقرّر كرد و به اعزاز او را بازگردانيد و شحنه‌اى در مصاحبت او بفرستاد . و يك‌چندى بر آن جمله بود تا چون آوازهء چنگز خان و خروج او در آفاق مستطير « 8 » شد و شحنهء كورخان بىرسمى « 9 » و ايذاى خلقان آغاز نهاده بود ، او « 10 » را بكشت و راه گرفت تا به حضرت چنگز خان رسيد ؛ به عنايت و تربيت او مخصوص شد . و در الماليغ يكى بود از قرلقان قوناس ؛ به نفس خويش مردى شجاع . نام او اوزار . به هر وقت از گلّه‌ها اسب مردمان سرقه مىكردى و ديگر كارهاى ناپاك از قطع طريق « 11 » و غير آن . و هركس از رنود « 12 » به دو مىپيوستند تا قوّت گرفت و به ديه‌ها مىرفت و هركس مطاوعت او نمىنمود به جنگ و قهر و قسر « 13 » مىستد تا الماليغ كه قصبهء آن ناحيت است بگرفت و تمامت ولايت او را مسلّم گشت و فولاد را مستخلص كرد . و به چند نوبت كوچلك به جنگ او مىآمد و او را مىشكست « 14 » و به اعلام حال كوچلك و انخراط « 15 » او « 16 » در زمرهء حشم و جملهء خدم پادشاه جهانگير ايلچى « 17 » فرستاد . به مزيد سيورغاميشى « 18 » و عاطفت او « 19 » مستظهر گشت و به حكم اشارت او توشى را صهر « 20 » شد . و بعد از استحكام قواعد عبوديّت در متابعت حضرت به نفس خود « 21 » متوجّه خدمت شد « 22 » و ملحوظ نظر شفقت گشت . و به وقت بازگشت بعد ما كه « 23 » به انواع تشريفات ممتاز بود فرمود كه از شكار كردن محترز باشد ؛ نبايد ناگاه صيد صيّادان گردد .
هامش
( 1 ) - يعنى ارسلان خان . ( 2 ) - قصدى پيوندد : نيّت بدى را عملى كند . ( 3 ) - يعنى به كلّى ريشه كن مىشوند . ( 4 ) - غشوم : ستمكار . ( 5 ) - مهرب : گريزگاه . ( 6 ) - تجرّع : جرعه جرعه نوشيدن . ( 7 ) - محلّ : مقام . ( 8 ) - مستطير : منتشر . ( 9 ) - بىرسمى : ظلم . ( 10 ) - او : يعنى شحنه را . فاعل اين جمله پسر ارسلان خان است . ( 11 ) - قطع طريق : راهزنى . ( 12 ) - رنود : اوباش ، جمع رند . ( 13 ) - قسر : اجبار ، به ستم بر كارى داشتن . ( 14 ) - يعنى اوزار « كوچلك » را شكست مىداد . ( 15 ) - انخراط : وارد شدن در چيزى . ( 16 ) - او : يعنى خود ( اوزار ) . ( 17 ) - ايلچى : رسول ، سفير . ( 18 ) - سيورغاميشى : پيشكش ، هديه . ( 19 ) - او : يعنى چنگيز خان . ( 20 ) - صهر : داماد . ( 21 ) - به نفس خود : شخصا . ( 22 ) - يعنى خدمت چنگيز خان . ( 23 ) - بعد ما كه : بعد از آنكه .