او « 1 » از قديم مصادقت و مصافاتى تمام داشت . او را از انديشهء كورخان اعلام داد و گفت :
« اگر او قصدى پيوندد « 2 » خانه و فرزندان نيز مستأصل كلّى شوند « 3 » و صلاح فرزندان تو آنست كه داروئى بخورى و خود را از غصّهء روزگار شوم و سرور غشوم « 4 » بازرهانى تا من وسيلت شوم و جاى تو بر پسر مقرّر كنم . » چون مهرب « 5 » و ملجائى ديگر نبود به دست خود داروئى مهلك تجرّع « 6 » كرد و جان تسليم . شمور چنانك ضامن گشته بود محلّ « 7 » او را بر پسرش مقرّر كرد و به اعزاز او را بازگردانيد و شحنهاى در مصاحبت او بفرستاد . و يكچندى بر آن جمله بود تا چون آوازهء چنگز خان و خروج او در آفاق مستطير « 8 » شد و شحنهء كورخان بىرسمى « 9 » و ايذاى خلقان آغاز نهاده بود ، او « 10 » را بكشت و راه گرفت تا به حضرت چنگز خان رسيد ؛ به عنايت و تربيت او مخصوص شد .
و در الماليغ يكى بود از قرلقان قوناس ؛ به نفس خويش مردى شجاع . نام او اوزار . به هر وقت از گلّهها اسب مردمان سرقه مىكردى و ديگر كارهاى ناپاك از قطع طريق « 11 » و غير آن . و هركس از رنود « 12 » به دو مىپيوستند تا قوّت گرفت و به ديهها مىرفت و هركس مطاوعت او نمىنمود به جنگ و قهر و قسر « 13 » مىستد تا الماليغ كه قصبهء آن ناحيت است بگرفت و تمامت ولايت او را مسلّم گشت و فولاد را مستخلص كرد . و به چند نوبت كوچلك به جنگ او مىآمد و او را مىشكست « 14 » و به اعلام حال كوچلك و انخراط « 15 » او « 16 » در زمرهء حشم و جملهء خدم پادشاه جهانگير ايلچى « 17 » فرستاد . به مزيد سيورغاميشى « 18 » و عاطفت او « 19 » مستظهر گشت و به حكم اشارت او توشى را صهر « 20 » شد . و بعد از استحكام قواعد عبوديّت در متابعت حضرت به نفس خود « 21 » متوجّه خدمت شد « 22 » و ملحوظ نظر شفقت گشت . و به وقت بازگشت بعد ما كه « 23 » به انواع تشريفات ممتاز بود فرمود كه از شكار كردن محترز باشد ؛ نبايد ناگاه صيد صيّادان گردد .
هامش
( 1 ) - يعنى ارسلان خان .
( 2 ) - قصدى پيوندد : نيّت بدى را عملى كند .
( 3 ) - يعنى به كلّى ريشه كن مىشوند .
( 4 ) - غشوم : ستمكار .
( 5 ) - مهرب : گريزگاه .
( 6 ) - تجرّع : جرعه جرعه نوشيدن .
( 7 ) - محلّ : مقام .
( 8 ) - مستطير : منتشر .
( 9 ) - بىرسمى : ظلم .
( 10 ) - او : يعنى شحنه را . فاعل اين جمله پسر ارسلان خان است .
( 11 ) - قطع طريق : راهزنى .
( 12 ) - رنود : اوباش ، جمع رند .
( 13 ) - قسر : اجبار ، به ستم بر كارى داشتن .
( 14 ) - يعنى اوزار « كوچلك » را شكست مىداد .
( 15 ) - انخراط : وارد شدن در چيزى .
( 16 ) - او : يعنى خود ( اوزار ) .
( 17 ) - ايلچى : رسول ، سفير .
( 18 ) - سيورغاميشى : پيشكش ، هديه .
( 19 ) - او : يعنى چنگيز خان .
( 20 ) - صهر : داماد .
( 21 ) - به نفس خود : شخصا .
( 22 ) - يعنى خدمت چنگيز خان .
( 23 ) - بعد ما كه : بعد از آنكه .