مملكت او « 1 » تا الماليغ و كاشغر سلطان را مسلّم باشد و اگر كوچلك پيشتر دست برد « 2 » و قراختاى از دست بردارد « 3 » تا آب فناكت كوچلك را باشد . و برين جمله مقرّر كردند و ميان ايشان مصالحت رفت برين قرار .
و از جانبين لشكر به قراختاى روان كردند . كوچلك سبقت يافت . لشكرهاى كورخان دور تر بودند ؛ منهزم « 4 » شدند . و خزانههاى او كه در اوزكند بود غارت كرد و از آنجا به بلاساقون آمد و كورخان آنجا بود . در كنار حسنوح « 5 » مصاف دادند . كوچلك شكسته شد و اكثر لشكر او اسير گرفته . و كوچلك بازگشت و به ترتيب لشكر و حشم مشغول شد .
چون بشنيد كه كورخان از جنگ سلطان بازرسيده است و با رعيّت و ولايت بىرسمىها « 6 » كرده و لشكر نيز با مقامگاهها شده ، مانند برق از ميغ قاصد « 7 » او شد و مغافصة « 8 » او را فروگرفت « 9 » و در ضبط آورد و لشكر و ملك او را مسلّم كرد « 10 » و دخترى ازيشان بخواست . و قبيلهء نايمان « 11 » بيشتر ترسا « 12 » باشند . او را دختر الزام كرد تا او نيز بتپرست شد و از ترسائى انتقال كرد « 13 » :
بصورة الوثن استعبدتنى و بها * فتنتنى و قديما هجت لى فتنا
لا غرو ان احرقت نار الهوى كبدى * فالنّار حقّ على من يعبد الوثنا « 14 »
و چون پاى در ممالك قراختاى محكم كرد چند بار به محاربهء « اوزار خان الماليغ « 15 » » رفت و عاقبت او را ناگاه در شكارگاه بگرفت و هلاك كرد .
و ارباب كاشغر و ختن نيز ياغى گشته بودند . پسر خان كاشغر را كورخان محبوس داشت . او را از وثاق « 16 » و بند بيرون آورد و باز با كاشغر فرستاد . امراى آن حيلتى ساختند و او را پيش از آنك پاى در شهر نهد در ميان دروازهها هلاك كردند .
هامش
( 1 ) - او : يعنى سلطان محمّد .
( 2 ) - يعنى پيروز شود .
( 3 ) - از دست برداشتن : كشتن ، شبيه تعبير « از پيش پاى برداشتن » .
( 4 ) - منهزم : فرارى ، شكست خورده .
( 5 ) - ضبط اين كلمه در متن مرحوم قزوينى به همين صورت است و تصحيح آن براى ايشان ممكن نشده است .
( 6 ) - بىرسمى : ظلم .
( 7 ) - قاصد : قصدكننده .
( 8 ) - مغافصة : به طور ناگهانى .
( 9 ) - فروگرفت : محاصره كرد .
( 10 ) - مسلّم كرد : تصرّف كرد .
( 11 ) - قبيلهء نايمان : قبيلهء كوچلك خان .
( 12 ) - ترسا : مسيحى .
( 13 ) - معنى جمله : دختر ، كوچلك خان را مجبور كرد تا بتپرست شود و از كيش مسيحيت بدر آيد .
( 14 ) - بصورة . . . تو مرا به مانند بتى بنده خود ساختى و فريفتى ، درحالىكه از قديم برايم فتنهها بپاداشتى .
/ جاى شگفتى نيست كه آتش عشق جگر مرا بسوزاند . آتش براى كسى كه بت مىپرستد شايسته است .
( 15 ) - اوزار خان الماليغ : اضافه نام حاكم به محلّ حكومت . اين تركيب در كتب پارسى قديم بسيار متداول است مانند : ملكشاه وخش .
( 16 ) - وثاق : زندان ، اتاق .