است در همه ممالك و تمامت مكرّم و محترم باشند و در خدمت پادشاهان عزيز و موقّر .
و امّا اقوام ديگر هركس كه بود مرتبهء بلند يافت و تا « 1 » فرّاشان و ساربانان به پايهء شگرف رسيدند ؛ بعضى از ملوك عصر شدند و بعضى به مناصب بزرگ رسيدند و از نامداران آفاق گشتند .
و لشكر چنگز خان چون قوىّ شد سبب آنك تا اونك خان باز قوّت نگيرد بر عقب او لشكر فرستاد و يكدو نوبت مصاف دادند و هر دو نوبت غالب گشت و اونك خان مغلوب شد و عاقبت اهل و قوم او تا زنان و دختران در دست آمدند « 2 » تا به آخر او نيز كشته شد .
و چون كار چنگز خان بالا گرفت و كواكب دولت او مستعلى « 3 » گشت ، به قبايل ديگر ايلچيان « 4 » فرستاد ؛ هركس كه به انقياد پيش آمد چون قبايل اويرات و قنقورات در زمرهء امرا و حشم او داخل مىشدند و منظور نظر تربيت و عنايت او مىگشتند و آنك سركشى و حرونى « 5 » مىكرد به سياط « 6 » بلا و سيوف فنا دمار از نهاد ايشان برمىآورد تا تمامت قبايل يكرنگ شدند و متابع فرمان او گشتند . و رسوم نو نهاد و بنياد عدل گسترد و هرچ مستنكرات عادات بود از سرقه و زنا مرفوع كرد چنانك در ذكر متقدّم شمّهاى مثبت شدست .
و درين وقت شخصى بيرون آمد « 7 » هم از جملهء مغولان . معتبر شنيدهام كه در سرماى سخت كه در آن حدود باشد برهنه چند روز به بيابان و كوه رفتى و بازآمدى ؛ گفتى :
« خداى با من سخن گفت و فرمود كه تمامت روى زمين به تمرجين و فرزندان او دادم و او را نام چنگز خان نهاد « 8 » ؛ با او گويد « 9 » تا عدل چنين كند . » و آن شخص را نام تبتنگرى نهادند و هرچ او گفتى از آن عدول نكردى تا كار او نيز قوىّ گشت و حشم « 10 » بسيار برو جمع آمدند و در دماغ او سوداى ملك پديد آمد « 11 » . روزى در ميان جشنى با يك پسر از پسران مقالتى « 12 » كرد . هم در مجلس او « 13 » را چنان بر زمين انداخت كه باز « 14 » برنخاست .
هامش
( 1 ) - تا : حتّى .
( 2 ) - يعنى اسير شدند .
( 3 ) - مستعلى : بالا رونده .
( 4 ) - ايلچى : پيغامگزار ، رسول ، سفير .
( 5 ) - حرون : سركش .
( 6 ) - سياط : تازيانهها ، جمع سوط .
( 7 ) - بيرون آمد : خروج كرد ، قيام كرد .
( 8 ) - يعنى نهادم .
( 9 ) - يعنى بگو .
( 10 ) - حشم : خدمتكاران . در تداول فارسى زبانان مجموع اسب و خر و گاو و گوسفند را حشم و معمولا با جمع آن احشام به كار مىبرند . ( دهخدا ) .
( 11 ) - يعنى هوس حكومت در سرش افتاد .
( 12 ) - مقالت : سخن ، در اينجا مجازا مجادله .
( 13 ) - او : بت تنگرى .
( 14 ) - باز : ديگر .