ذكر قواعدى كه چنگز خان بعد از خروج نهاد و ياساها « 1 » كه فرمود
حقّ تعالى چون چنگز خان را به عقل و هوشمندى از اقران او ممتاز گردانيده بود و به تيقّظ « 2 » و تسلّط از ملوك جهان ، سرفراز ؛ تا آنچ از عادت جبابرهء اكاسره مذكور بود و از رسوم و شيوههاى فراعنه و قياصره مسطور ، بىتعب مطالعهء اخبار و زحمت اقتفا « 3 » به آثار ، از صحيفهء باطن خويش اختراع مىكرد « 4 » . و آنچ به ترتيب كشورگشائى معقود بود و به كسر شوكت اعادى « 5 » و رفع درجهء موالى « 6 » عايد [ بود ، ] آن خود تصنيف ضمير و تأليف خاطر او بود ؛ كه اگر اسكندر با استخراج چندان طلسمات و حلّ مشكلات كه بدان مولع « 7 » بودست در روزگار او بودى ، از حيلت و ذكاى او تعليم گرفتى و از طلسمات حصنگشائى « 8 » هيچ طلسمى بهتر از انقياد و اذعان « 9 » او نيافتى . و دليلى ازين روشنتر و نمودارى ازين معيّنتر تواند بود كه با چندان خصمان با قوّت و عدد و دشمنان با آلت و شوكت كه هريك فغفور « 10 » وقت و كسراى عهد بودند يكنفس « 11 » تنها با قلّت عدد « 12 » و عدم عدد « 13 » خروج كرد و گردنكشان آفاق را از شرق تا غرب چگونه مقهور و مسخّر گردانيد ؟ و آنكس كه به مقابلت و مقاتلت تلقّى كرد « 14 » برحسب ياسا و حكمى كه لازم كردست او را به كلّى با اتباع و اولاد و اشياع و اجناد « 15 » و نواحى و بلاد نيست گردانيد . و حديثى است منقول از اخبار ربّانى : اولئك هم فرسانى بهم انتقم ممّن عصانى « 16 » و در آن شكّ و شبهت نيست كه اشارت بدين جماعت فرسان « 17 » چنگز خان بوده است و قوم او . تا هنگامى كه جهان از اصناف خلايق در موج بود و ملوك و اشراف اطراف از خيلاى « 18 » كبريا و بطر « 19 » عظمت و جبروت ، بر ذروهء « 20 » اوج « العظمة ازارى و الكبرياء ردائى « 21 » » ، به حكم سابق
هامش
( 1 ) - ياسا : قانون ، قاعده .
( 2 ) - تيقّظ : بيدارى .
( 3 ) - اقتفا : پيروى كردن .
( 4 ) - معنى جملات : چنگيز خان به خاطر هوش ذاتى و خدادادى افعال و عادات و قواعد خسروها و قيصرها را بدون زحمت مطالعه و تقليد به طور طبيعى و خود جوش ابداع مىكرد .
( 5 ) - كسر شوكت اعادى : شكستن شكوه دشمنان .
( 6 ) - موالى : بندگان ، جمع مولى . از كلمات داراى دو معنى متضاد است .
( 7 ) - مولع : حريص .
( 8 ) - حصن : قلعه .
( 9 ) - اذعان : فرمانبردارى .
( 10 ) - فغفور : لقب پادشاهان چين .
( 11 ) - يكنفس : يكتنه .
( 12 ) - قلّت عدد : كمى سربازان .
( 13 ) - عدد : نيروها ، جمع عدّه .
( 14 ) - تلقّى كرد : برخورد كرد .
( 15 ) - اجناد : سربازان ، جمع جند .
( 16 ) - اولئك . . . ايشان سواران منند كه به وسيله آنها از كسى كه بر من سركشى نمايد انتقام مىگيرم .
( 17 ) - فرسان : سواران ، جمع فارس .
( 18 ) - خيلاء : تكبّر .
( 19 ) - بطر : غرور .
( 20 ) - ذروه : قلّه . به ضمّ « ذ » نيز خوانده مىشود .
( 21 ) - العظمة . . . عظمت جامه من و بزرگى رداى من است .