بر احياى مراسم جليل موقوف و صاحبنظر را كه به ديدهء فكرت در خواتيم و سرانجام امور تأمّلى باشد معلوم و مقرّر شود كه بقاى نام نيك سبب حيات جاودانى است ، و ذكر الفتى عمره الثّانى « 1 » ، 1
و اذا الفتى لاقى الحمام رأيته * لو لا الثّناء كأنّه لم يولد « 2 »
لاجرم فصحاى شعرا و كتّاب بلغاى « 3 » تازى و پارسى نظما و نثرا در شرح احوال ملوك عصر و صناديد « 4 » دهر تصانيف مىپرداختند و در تقرير احوال ايشان تآليف مىساختند و اكنون بسيط زمين عموما و بلاد خراسان خصوصا - كه مطلع سعادات و مبرّات و موضع مرادات و خيرات بود « 5 » و منبع علما و مجمع فضلا و مربع « 6 » هنرمندان و مرتع خردمندان و مشرع « 7 » كفاة « 8 » و مكرع « 9 » دهاة « 10 » و لفظ درربار نبوى را ازين معنى اخبارست العلم شجرة اصلها بمكّة و ثمرها بخراسان « 11 » - از پيرايهء وجود متجلببان « 12 » جلباب « 13 » علوم و متحلّيان به حليت « 14 » هنر و آداب خالى شد و جمعى كه به حقيقت حكم
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ
« 15 » دارند باقى ماندند :
ذهب الّذين يعاش فى اكنافهم * و بقيت فى خلف كجلد الأجرب « 16 »
2 و پدرم را صاحب ديوان بهاء الدّين محمّد بن محمّد الجوينى - لا زالت دوحة الفضل بمكانه ناضرة و عيون المكارم اليه ناظرة « 17 » - درين معنى قصيدهايست ؛ از مطلع آن دو بيت ثبت كرد :
هامش
( 1 ) - ذكر . . . ياد و نام نيك آدمى [ پس از مرگ ] عمر دوباره اوست ( جزئى از بيتى از متنبّى است ) .
( 2 ) - و اذا . . . هنگامى كه جوان بميرد و نام نيكى از او نشنوى ، گويى كه او هرگز متولّد نشده است . ( بيت از يزيد الحارثى است ) .
( 3 ) - كتّاب بلغا : نويسندگان بليغ . مطابقت موصوف و صفت در شمار ، از خصايص اين تأليف است .
( 4 ) - صناديد : بزرگان ، جمع صنديد .
( 5 ) - بايد « بود » را به صيغهء گذشته خواند و نه « بود » .
( 6 ) - مربع : منزل ( در اصل به معنى منزل بهارى ) .
( 7 ) - مشرع : آبشخور .
( 8 ) - كفاة : مردان با كفايت ، جمع كافى .
( 9 ) - مكرع : آبشخور .
( 10 ) - دهاة : زيركان ، جمع راهى .
( 11 ) - العلم . . . علم درختى است كه ريشهاش در مكّه و ميوهاش در خراسان است .
( 12 ) - متجلبب : كسى كه جلباب پوشيده است .
( 13 ) - جلباب : پيراهن .
( 14 ) - حليه : زيور .
( 15 ) - فخلف . . . پس جانشينان اينان كسانى شدند كه نماز را ضايع نمودند و پيرو شهوات گرديدند . ( سورهء مريم 19 / 59 ) .
( 16 ) - ذهب . . . كسانى كه مردم در سايهء آنها [ به خوبى و خوشى ] زندگانى مىكردند ، رفتند و من همچون پوست مبتلا به بيمارى گال به جاى آنان باقى ماندم . ( از لبيد بن ربيعة العامرى ) .
( 17 ) - لا زالت . . . هميشه درخت فضل در جايگاه [ وجودش ] سرسبز و چشمهاى بزرگوارىها به سوى او در نگريستن باد . ( از اين جملهء معترضه برمىآيد كه در اين زمان پدر مصنّف در قيد حيات بوده است ) .