شوند انتعاشى « 1 » گرفتند و به وسيلت آن بار ديگر ارتياشى « 2 » يافتند امتثال « 3 » فرمان ربّانى را كه
فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها
« 4 » مشاهده افتاد « 5 » ، باصرهء بصيرت به مطالعهء « 6 » آن مشرّف گشت و سامعهء حقيقت به نداى :
ايّها العشّاق باز آن دلستان آمد پديد * جان برافشانيد كان آرام جان آمد پديد
مشنّف « 7 » ، اخبار عدل نوشروانى در حذاى « 8 » آن مكتوم بود ، و آثار عقل فريدونى در ازاى آن معدوم نمود ، نفحات شمال شمايل انصاف شامل او « 9 » اطراف عالم را معطّر گردانيده ، و آفتاب عواطف پادشاهانهء او اصناف بنى آدم را منوّر كرده ، باد شمشير آبدارش آتش در خرمن دشمن خاكسار انداخته « 10 » ، مطيعان و بندگان حضرتش سرير « 11 » خيمه بر ثريّا افراخته ، مخالفان از خوف بأس « 12 » و سطوت « 13 » او شراب وبيل « 14 » چشيده ، دست سياست و هيبت او چشم فتنه را به ميل كشيده .
برين سياقت و هيئت چون حضرت باشكوه و هيبت او را كه مجدّر « 15 » شفاه « 16 » و معفّر « 17 » جباه « 18 » شاهان نامدارست « 19 » مطالعت افتاد جمعى از ياران وفا و اخوان صفا كه وعثاء « 20 » سفر به حضور همايونشان سهولت حضر داشت اشارتى راندند كه براى
هامش
( 1 ) - انتعاش : نشاط يافتن ، بهبودى .
( 2 ) - ارتياش : نيكو شدن احوال .
( 3 ) - امتثال : فرمانبردارى .
( 4 ) - انظروا . . . ديده باز كن و آثار رحمت الهى را مشاهده نما كه چگونه زمين را پس از مرگ دوباره زنده مىكند ( سورهء روم 30 / 50 ) . صحيح آيه« فَانْظُرْ »مىباشد .
( 5 ) - مفعول « مشاهده افتاد » عبارت « آثار معدلت » در چند سطر پيش است .
( 6 ) - مطالعه : نگريستن .
( 7 ) - مشنّف : آراسته شده به گوشوار . معنى جمله : چشم بصيرت به ديدن آن آثار معدلت مشرّف شد و گوش حقيقت به گوشوار نداى ايّها العشاق . . . آراسته شد .
( 8 ) - حذا : مقابل ، مرجع « آن » بعد از حذا « آثار معدلت » است .
( 9 ) - نفحات شمال شمايل انصاف شامل او : بوى نسيم خصلت عدلش كه فراگير بود . ( شمايل به معنى خصلتها است ) .
( 10 ) - در اين جمله مصنّف بين آب و باد و آتش و خاك كه عناصر چهارگانهاند مراعات النظير ايجاد كرده است . شايد بيشترين و معمولترين و گاه مملترين صنعت در تمام سه جلد اين تاريخ همين صنعت باشد .
( 11 ) - سرير : تخت .
( 12 ) - بأس : خشم ، سختى ، دليرى .
( 13 ) - سطوت : شكوه ، مهابت ، حمله بردن .
( 14 ) - وبيل : ناگوار .
( 15 ) - مجدّر : آبله زده شده .
( 16 ) - شفاه : لبها ، جمع شفه .
( 17 ) - معفّر : خاكآلودكننده ، ظاهرا بر خلاف ضبط مرحوم قزوينى ، « معفّر » به صورت فاعلى مناسبتر است ، زيرا صفت « خاكآلود » براى پيشانىها برازندهتر است تا براى حضرت و درگاه پادشاه . سند اين نظر ، يك مورد مشابه است كه در جلد دوّم ص 412 س 1 آمده است .
( 18 ) - جباه : پيشانىها ، جمع جبهه .
( 19 ) - معنى جمله : درگاه باشكوه او به وسيلهء لبهاى پادشاهان جهان آبلهگون شده ( بر اثر كثرت بوسه ) و آن درگاه پيشانىهاى آنها را خاكآلود كرده ( بر اثر كثرت سجده ) .
( 20 ) - وعثاء : سختى سفر .