صيد بيوزان نمايند 480
ريح فى القفص 49
ز دو چيز گيرند مر مملكت را * يكى پرنيانى يكى زعفرانى
523
زده را كه به زينهار شما آيد مزنيد 1115
زده و افتاده را توان زد ، مرد آن مرد است كه گفتهاند العفو عند القدرة به كار تواند آورد 227
زندگانى چه كوته و چه دراز * نه به آخر بمرد بايد باز ؟
502
زود زود سنگ وى را ضعيف در رود نبتوانند گردانيد 467
سحابة صيف عن قليل تقشع 151
سخن تلخ باشد 55
سخن حق و نصيحت تلخ باشد 710
سخن راست و حق درشت باشد 644
سخن پادشاهان سبك و خرد نباشد 973
سخنى كه ناخوش خواهد آمد ناگفته به 920
سلطان را عشوه دادن محال باشد 715
سنگ با سبوى بازخواهيمزد 995
سير خورده ، گرسنه را مست و ديوانه پندارد 459
شاگردان بددل و بسته كار باشند 375
شاه چو بر خود قباى عجب كند راست * خصم بدردش تا ببند گريبان
967
شاه چو بركند دل ز بزم و گلستان * آسان آرد بچنگ مملكت آسان
966
شاه چو در كار خويش باشد بيدار * بسته عدو را برد ز باغ به زندان
966
شراب آفتى بزرگ است 268
شراب و نشاط با فراغت دل رود 6
شو تا قيامت آيد زارى كن * كى رفته را بزارى بازآرى
930
صاحب العيال لا يفلح ابدا 737
صعبا فريبنده كه اين درم و دينار است 737
طبع پادشاهان و احوال و عادات ايشان نه چون ديگران است . آنچه ايشان بينند كس نتواند ديد 398
طبلى بود كه زير گليم مىزدند 205
طبيب چه تواند كرد با قضاى آمده 624
عاش سعيدا و مات حميدا 467
عاقبت كار آدمى مرگ است 232
عظامى و عصامى بس نيكو باشد و لكن عظامى بيك پشيز نيرزد 634
غايت كار آدمى مرگ است 21
غمناكان را شراب بايد خورد تا تفت غم بنشاند 6
فالحق حق و ان جهله الورى و النهار نهار و ان لم يره الاعمى 154
فان اللهى تفتح اللها 432
فان جسيمات الامور منوطة * بمستودعات فى بطون الاوراد
49
فاين الربح اذا كان رأس المال خسرانا 1104
فضل جاى ديگر نشيند 227
فضل هر چند پنهان دارند آخر آشكارا شود چون بوى مشك 256
فلست بمبتاع الحياة بسبة * و لا مرتق من خشية الموت سلما
239
فلسنا على الاعقاب تدمى كلومنا * و لكن على اقدامنا تقطر الدما
239