چون به چشم رضا بدان نگريسته آيد ، عيب آن پوشيده ماند 258
چون بگفتى سنگ منجنيق بود كه در آبگينه انداختى 709
چون توان دانست كه در پردهء غيب چيست ؟
982
چون خاك يافت مراغه دانست كرد 210
چون خر بر يخ بمانند 634
چون دوستى زشت كند ، چه چاره از بازگفتن ؟
234
چون ريگ است در ديده 882
چون ضعيفى افتد ميان دو قوى * توان دانست كه حال چون باشد
156
چون كژدم كه كار او گزيدن است بر هر چه پيش آيد 75
چون گوسپند را بكشند از مثله كردن و پوست بازكردن دردش نيايد 237
چون مرا دشمن از خانه خيزد با بيگانه جنگ نبايد كرد 1112
چه سود خواهد داشت پشيمانى در ميان دام 948
چه نشينى بدين جهان هموار * كه همه كار او نه هموار است
50
حريص را راحت نيست 473
حسد كاهش تن است 473
حق صحبت و نان و نمك را نگاه بايد داشت 44
حق دوستى را ببايد گزارد خاصه كه قديمتر باشد 422
حق را هميشه حق مىبايد دانست و باطل را باطل 154
حق هميشه حق باشد و باطل باطل 885
خار در موزهاش افتاد 288
خاطر ملوك و خيال ايشان را كس بجاى نتواند آورد 636
خاك بر سر آن خاكسار كه خدمت پادشاهان كند كه با ايشان وفا و رحمت نيست 927
خاك و نمكى بيارد 1109
خاك و نمكى بيختند 907
خداوندش در دلو شد و او نيز 52
خذ العيش و دع الطيش 923
خرد بايد آنجا وجود و شجاعت * فلك مملكت كى دهد رايگانى
524
خردمند آنست كه خويشتن را در قبضهء تسليم نهد 961
خردمند آنست كه دست در قناعت زند كه برهنه آمده است و برهنه خواهد رفت 489
خردمند آن است كه بنعمتى و عشوهيى كه زمانه دهد فريفته نشود و بر حذر باشد از بازستدن كه سخت زشت ستاند و بىمحابا 284
خرما ببصره برده باشم 216
خشت از جاى خويش برفت 282
خود كرده را درمان نيست 251
خون ريختن كار بازى نيست 229
خوى نيك بزرگتر عطاى خداى است 473
خويشتن را نگر و چيزى مكن كه سزاوار خشم آفريدگار گردى 737
خيمهء مسلمانى ملك است و ستون پادشاه و طناب و ميخها رعيت 515
داد از دنياى فريبنده ببايد ستد 923
دار نكو مر پزشك را گه صحت *