از او بازمىستانم
( 23 ) - در تاب مىشود : خشمگين مىگردد يا بتاب مىرود ، حافظ فرمايد :
چو دست بر سر زلفش زنم بتاب رود * ور آشتى طلبم با سر عتاب رود
( 24 ) - زهره : بفتح اول و سكون دوم كنايه از دليرى و جرأت ، مجاز مرسل ( ذكر محل و ارادهء حال )
( 25 ) - پنبه از گوش وى بيرون كنم : پنبهء غفلت را از گوش وى بيرون كشم و وى را از تغافل بازدارم
( 26 ) - كرا نكند : بكسر اول در سياق فارسى بمعنى ارزش ندارد و سزاوار و لايق نباشد - ظاهرا « كرا » در اينجا مخفف « كراء » است كه در عربى بمعنى مزد مستأجر و كرايه دادن ( مكاراة ) است ، در زبان فارسى « كرا » گاه ممال مىشود به صورت « كرى » و بمعنى سود و ارزش و كرايه به كار مىرود و كرامند بمعنى ارزشمند صفت است كه از « كرا » و « مند » ساخته شده است
( 27 ) - دررسيد : فراز آمد و وارد شد
( 28 ) - مىپرسد :
تفقد مىفرمايد و احوال پرسى مىكند
( 29 ) - خواجه را : مراد خواجه را حال يا حال خواجه ، حذف مضاف بقرينهء حالى
( 30 ) - بالش بوسه داد : ظاهرا مقصود اين است كه به نشان سپاس از احوال پرسى پادشاه به علت بيمارى بجاى بوسيدن زمين بر كنار بالش بوسه زد
( 31 ) - يكى : بارى ، بهر حال و بهر صورت
( 32 ) - بيرون طاقت : خارج از حد تاب و توان
ص 500
( 1 ) - آفتاب تا سايه نگذارند : مهلتش ندهند ، نگذارند كه از آفتاب به سايه رود ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 2 ) - ذكر : بكسر اول سياهه و صورت حساب
( 3 ) - خداوند :
مراد خواجهء بزرگ است و همچنين در جملهء بعد
( 4 ) - لا و لا كرامه : نه و گرامى نمىدارم او را گراميداشتى ( مقصود آنكه پيش من نيايد كه گرامى و عزيز نيست ) ، كرامة به صورت مفعول مطلق منصوب است و در رد خواهش به كار مىرود
( 5 ) - تا دستورى داد : تا خواجه رخصت داد كه ابو القاسم پيش وى آيد
( 6 ) - معنى جمله : رسم احترام را نيك مراعات كرد
( 7 ) - ش : ضمير مفعولى مرجع آن ابو القاسم
( 8 ) - به حق فرودآيد : براستى و درستى بر عهده و ذمه من باشد
( 9 ) - بازدهى : اگر پس بدهى با حذف « اگر » بقرينهء حالى
( 10 ) - باد وزارت : غرور و تكبر وزير شدن
( 11 ) - بودستى : ماضى نقلى بوجه شرطى
( 12 ) - نيستى : بجاى نبودى يا نمىبود
( 13 ) - از تو بود : سوء قصد از تو بود
( 14 ) - معنى جمله :
با دست خود نامه را همان گونه كه مىخواند از سر طوماروار مىپيچيد
( 15 ) - باز بنوشت :
دوباره نامه را پيچيد
( 16 ) - خجلگونه : شرمسار مانند ، شبيه خجلت زده
( 17 ) - حاصل و باقى : فاضل و باقى ، مالى كه بر عهده و ذمهء كسى باشد
( 18 ) - عجب كارى : كارى شگفت
( 19 ) - در مردى پيچيده : با مردى ( ابو القاسم كثير ) در افتاده است و او را در تنگنا قرار داده و معذب داشته ، جملهء حاليه بحذف « است » همچنين است حال جملههاى معطوف بر آن
( 20 ) - اين نقش بنشست : اين طرح بهم خورد ( طرح شكنجه و بازپرسى )
( 21 ) - تيمار :