تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
آنچه دزدان را راى آمد بردند و شدند * بد كسى نيز كه با دزد همى يكسره 1 شد
رهروى 2 بود ، در آن راه درم يافت بسى * چون توانگر شد ، گويى سخنش نادره 3 شد
هر چه پرسيدند او را همه اين بود جواب * كاروانى زده شد 4 ، كار گروهى سره شد
و نماز ديگر اين قوم نزديك امير محمّد رسيدند ، و چون ايشان را بجمله نزديك خويش ديد ، خداى را ، عزّ و جلّ ، سپاس دارى كرد و حديث سوزيان 5 فراموش كرد . و حاجب نيز دررسيد و دور تر فرودآمد و احمد ارسلان 6 را فرمود تا آنجا بند كردند و سوى غزنين بردند تا سرهنگ كوتوال بوعلى او را بمولتان فرستد ، چنان كه آنجا شهربند 7 باشد ؛ و ديگر خدمتكاران او را گفتند چون نديمان و مطربان كه « هركس پس شغل خويش رويد كه فرمان نيست كه از شما كسى نزديك وى رود . » عبد الرّحمن قوّال گفت : ديگر روز پراگنده شدند و من و يارم دزديده با وى 8 برفتيم و ناصرى و بغوى 9 ، كه دل يارى نمىداد چشم از وى برداشتن ، و گفتم وفا را 10 تا قلعت برويم و چون وى را آنجا رسانند ، بازگرديم . چون از جنگل‌آباد 11 برداشتند و نزديك كور والشت 12 رسيدند ، از چپ راه قلعت منديش از دور پيدا آمد . راه بتافتند 13 و بر آن جانب رفتند ، و من و اين آزاد مرد با ايشان مىرفتيم تا پاى قلعت ، قلعه‌اى ديديم سخت بلند و نردبان پايه‌هاى بىحدّ و اندازه 14 ، چنان كه بسيار رنج رسيدى تا كسى بر توانستى شد 15 . امير محمّد از مهد به زير آمد و بند داشت ، با كفش و كلاه ساده و قباى ديباى لعل پوشيده 16 ، و ما وى را بديديم و ممكن نشد خدمتى 17 يا اشارتى كردن . گريستن بر ما افتاد 18 ، كدام آب ديده كه دجله و فرات ، چنان كه رود ، براندند ناصرى و بغوى كه با ما 19 بودند و يكى بود از نديمان اين پادشاه و شعر و ترانه 20 خوش گفتى ، بگريست و پس بديهه 21 نيكو گفت ، شعر :
اى شاه چه بود اين كه ترا پيش آمد ؟ * دشمنت هم از پيرهن خويش 22 آمد
از محنتها محنت تو بيش آمد * از ملك پدر بهر تو منديش آمد
و دو تن سخت قوى بازوى او گرفتند ، و رفتن گرفت سخت بجهد ، و چند پايه كه بررفتى ، زمانى نيك 23 بنشستى و بياسودى . چون دور برفت و هنوز در چشم
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 61 | محمد بن حسين البيهقي