تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
به تمامى بازنموده آيد و تاريخ تمام گردد . و چون ازين فارغ شدم ، آنگاه بسر آن بازشوم 1 كه امير مسعود از هرات حركت كرد بر جانب بلخ ، ان شاء اللّه . از استاد عبد الرّحمن قوّال 2 شنودم كه چون لشكر از تگيناباد سوى هرات رفتند ، من و مانندهء من كه خدمتكاران امير محمّد بوديم ، ماهىيى را مانستيم 3 از آب بيفتاده 4 و در خشكى مانده و غارت‌شده و بينوا گشته 5 و دل نمىداد 6 كه از پاى قلعهء كوهتيز زاستر 7 شويمى 8 . و اميد مىداشتيم كه مگر سلطان مسعود او را بخواند سوى هرات و روشنايى 9 پديدار آيد . و هر روزى بر حكم عادت به خدمت رفتيمى 10 من و يارانم مطربان و قوّالان و نديمان پير ، و آنجا چيزى خورديمى و نماز شام را 11 بازگشتيمى . و حاجب بگتگين زيادت احتياط پيش گرفت و لكن كسى را از ما از وى بازنداشت . و نيكوداشتها 12 هر روز به زيادت 13 بود ، چنان كه اگر به مثل شير مرغ 14 خواستى ، در وقت حاضر كردى . و امير محمّد ، رضى اللّه عنه ، نيز لختى خرسندتر 15 گشت و در شراب خوردن آمد و پيوسته مىخورد . يك روز بر آن خضراء 16 بلندتر شراب مىخورديم ، و ما در پيش او نشسته بوديم و مطربان مىزدند ، از دور گردى پيدا آمد . امير گفت ، رضى اللّه عنه : آن چه شايد بود ؟ گفتند : نتوانيم دانست . وى معتمدى را گفت : به زير رو و بتاز و نگاه كن تا آن گرد چيست . آن معتمد بشتاب برفت و پس به مدّتى دراز بازآمد و چيزى در گوش امير بگفت . و امير گفت : الحمد للّه ، و سخت تازه بايستاد 17 و خرّم گشت ، چنان كه ما جمله گمان برديم كه سخت بزرگ بشارتى است ، و روى پرسيدن نبود 18 . چون نماز شام خواست رسيد 19 ، ما بازگشتيم . مرا تنها پيش خواند و سخت نزديكم داشت ، چنان كه به همه روزگار چنان نزديك نداشته بود و گفت : « بو بكر دبير 20 به‌سلامت رفت سوى گرمسير 21 تا از راه كرمان بعراق و مكّه رود . و دلم از جهت وى فارغ شد كه بدست اين بىحرمتان 22 نيفتاد ، خاصّه بو سهل زوزنى كه به خون وى تشنه است ، و آن گرد وى بود و به جمازه 23 مىرفت به شادكامى تمام . گفتم : سپاس خداى را ، عزّ و جلّ ، كه دل خداوند از وى فارغ گشت . گفت : مرادى 24 ديگر هست ، اگر آن حاصل شود ، هر چه به من رسيده است بر دلم