تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
را با خويشتن بياورده بودند چون بو القاسم حريش 1 و ديگران ، و ايشان را مىخواستند كه بر وى استادم بركشند كه ايشان فاضل‌تراند ، و بگويم كه ايشان شعر به غايت نيكو بگفتندى و دبيرى نيك بكردندى و ليكن اين نمط 2 كه از تخت ملوك بتخت ملوك بايد نبشت ديگرست 3 ، و مرد آنگاه آگاه شود كه نبشتن گيرد 4 و بداند كه پهناى كار چيست 5 . و استادم هر چند در خرد و فضل آن بود كه بود ، از تهذيبهاى محمودى 6 چنان كه بايد ، يگانه زمانه شد . و آن طايفه از حسد وى هركسى نسختى كرد و شرم دارم كه بگويم بر چه جمله بود . سلطان مسعود را آن حال مقرّر 7 گشت و پس از آن چون خواجهء بزرگ احمد 8 در رسيد ، مقرّرتر گردانيد تا باد حاسدان يك‌بارگى نشسته آمد 9 . و من نسختى كردم 10 چنان كه در ديگر نسختها 11 و درين تاريخ آوردم نام را 12 ، و از آن امير المؤمنين هم ازين معانى بود تا دانسته آيد ، ان شاء اللّه عزّ و جلّ . 13 « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . بعد الصّدر و الدّعاء 14 ، خان داند كه بزرگان و ملوك روزگار كه با يكديگر دوستى بسربرند و راه مصلحت سپرند 15 وفاق 16 و ملاطفات 17 را پيوسته گردانند و آنگاه آن لطف حال را بدان منزلت رسانند كه ديدار كنند ديدار كردنى به سزا 18 ، و اندر آن ديدار كردن شرط ممالحت 19 را بجاى آرند و عهد كنند و تكلّف‌هاى بىاندازه و عقود و عهود كه كرده باشند بجاى آرند تا خانه‌ها يكى شود و همه اسباب بيگانگى برخيزد ، اين همه آن را كنند تا كه چون ايشان را منادى حق 20 درآيد و تخت ملك را بدرود كنند و بروند ، فرزندان ايشان كه مستحقّ آن تخت باشند و بر جايهاى ايشان بنشينند با فراغت دل روزگار را كرانه كنند 21 و دشمنان ايشان را ممكن نگردد كه فرصتى جويند و قصدى كنند و به مرادى رسند . « بر خان پوشيده نيست كه حال پدر ما ، امير ماضى بر چه جمله بود . بهر چه ببايست كه باشد پادشاهان بزرگ را ، از آن زيادت‌تر بود ، و از آن شرح كردن نبايد كه به معاينه حالت و حشمت و آلت و عدّت او ديده آمده است . و داند كه دو مهتر باز گذشته 22 بسى رنج بر خاطرهاى پاكيزهء خويش نهادند تا چنان الفتى و موافقتى و دوستى و مشاركتى بپاىشد و آن يكديگر ديدار كردن بر در سمرقند بدان نيكويى