تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
بدين معتمد داده آيد . و نيز آنچه از خزانه برداشته‌اند بفرمان وى ، از زر نقد و جامه و جواهر ، و هر جائى بنهاده 1 و با خويشتن دارد و در سراى حرم 2 باشد بجمله بحاجب بگتگين سپرده شود تا به خزانه بازرسد . و نسخت آنچه بحاجب دهند بدين معتمد سپارد تا بر آن واقف شده آيد . » و امير محمد ، رضى اللّه عنه ، نسختها بداد ، و آنچه با وى بود و نزد سر سرپوشيدگان حرم 3 بود از خزانه بحاجب سپرد ، و دو روز در آن روزگار شد تا ازين فارغ شدند . و هيچ‌كس را درين دو روز نزديك امير محمد بنگذاشتند . و روز سيم حاجب برنشست و نزديك‌تر قلعه رفت و پيل با مهد 4 آنجا بردند و پيغام داد كه فرمان چنان است كه « امير را به قلعهء منديش برده آيد تا آنجا نيكوداشته‌تر باشد و حاجب بيايد 5 با لشكرى كه در پاى قلعه مقيم است ، كه حاجب را با آن مردم كه با وى است به مهمّى 6 بايد رفت . » امير جلال الدّولة محمّد چون اين بشنيد ، بگريست و دانست كه كار چيست ؛ اگر خواست و اگر نخواست ، او را تنها از قلعه فرودآوردند و غريو 7 از خانگيان او برآمد . امير ، رضى اللّه عنه ، چون به زير آمد ، آواز داد كه حاجب را بگوى كه فرمان چنان است كه او را 8 تنها برند ؟ حاجب گفت : « نه ، كه همه قوم با وى 9 خواهند رفت ، و فرزندان بجمله آماده‌اند ، كه زشت بود 10 با وى ايشان را بردن . و من اينجاام تا همگان را به خوبى و نيكويى بر اثر وى بيارند ، چنان كه نماز ديگر را به‌سلامت نزديك وى رسيده باشند . » امير را براندند و سوارى سيصد و كوتوال قلعهء كوهتيز با پياده‌يى سيصد تمام سلاح با او ، و نشاندند حرمها 11 را در عماريها 12 و حاشيت 13 را بر استران و خران . و بسيار نامردمى رفت در معنى تفتيش ، و زشت گفتندى و جاى آن بود كه علىاىّحال 14 فرزند محمود بود . و سلطان مسعود چون بشنيد ، نيز سخت ملامت كرد بگتگين را ، و ليكن بازجستى 15 نبود . و آن استاد سخن ليثى 16 شاعر سخت نيكو گفته است درين معنى ، و الابيات :
كاروانى همى از رى بسوى دسكره 17 شد * آب پيش آمد و مردم همه بر قنطره 18 شد
گلهء دزدان از دور بديدند چو آن * هر يكى زيشان گفتى كه يكى قسوره 19 شد
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 60 | محمد بن حسين البيهقي