تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
ديدار 1 بود ، بنشست . از دور مجمّزى پيدا شد از راه ؛ امير محمّد او را بديد و نيز 2 نرفت تا پرسد كه مجمّز بچه سبب آمده است ، و كسى را از آن خويش نزد بگتگين حاجب فرستاد . مجمّز دررسيد با نامه ، نامه‌يى بود بخطّ سلطان مسعود به برادر . بگتگين حاجب آن را در ساعت 3 بر بالا فرستاد . امير ، رضى اللّه عنه ، بر آن پايه 4 نشسته بود در راه ، و ما مىديديم . چون نامه بخواند ، سجده كرد ، پس برخاست و بر قلعه رفت و از چشم ناپيدا شد . و قوم 5 را بجمله آنجا رسانيدند و چند خدمتكار كه فرمان بود از مردان . و حاجب بگتگين و آن قوم 6 بازگشتند . من كه عبد الرّحمن فضولى 7 ام ، چنان كه زالان 8 نشابور گويند : مادر مرده و ده درم وام 9 ، آن دو تن را كه بازوى امير گرفته بودند دريافتم 10 و پرسيدم كه امير آن سجده چرا كرد ؟ ايشان گفتند : ترا با اين حكايت چه‌كار ؟ چرا نخوانى آنكه شاعر گويد ؟ و آن اين است ، شعر :
أ يعود ايّتها الخيام زماننا * ام لا سبيل اليه بعد ذهابه
11 گفتم : الحق 12 روز اين صوت 13 هست ، اما آن را استادم 14 تا اين يك نكتهء ديگر بشنوم و بروم . گفتند : نامه‌يى بود بخطّ سلطان مسعود بوى كه على حاجب كه امير را نشانده بود 15 ، فرموديم تا بنشاندند و سزاى او بدست او دادند تا هيچ بنده با خداوند خويش اين دليرى نكند ، و خواستم اين شادى بدل امير برادر رسانيده آيد كه دانستم كه سخت شاد شود . و امير محمّد سجده كرد خداى را ، تعالى ، و گفت : « تا امروز هر چه به من رسيد ، مرا خوش گشت كه آن كافر نعمت 16 بىوفا را فروگرفتند و مراد او در دنيا بسرآمد » و من نيز با يارم برفتيم . و هم از استاد عبد الرّحمن قوّال شنودم ، پس از آنكه اين تاريخ آغاز كرده بودم به هفت سال 17 ، روز يكشنبه يازدهم رجب سنهء خمس و خمسين و أربعمائة ، و بحديث ملك محمّد سخن مىگفتم . وى گفت : با چندين اصوات نادر 18 كه من ياد دارم امير محمّد اين صوت از من بسيار خواستى ، چنان كه كم مجلس 19 بودى كه من اين نخواندمى ، و الابيات ، شعر :
و ليس غدركم بدع و لاعجب * لكن وفاؤكم من ابدع البدع
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 62 | محمد بن حسين البيهقي