تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
و پس از گسيل كردن ايشان امير عضد الدّولة يوسف را گفت : اى عمّ ، تو روزگارى آسوده بوده‌اى و مىگويند كه والى قصدار 1 در اين روزگار فترت 2 بادى در سر كرده است ، ترا سوى بست بايد رفت با غلامان خويش و بقصدار مقام كرد ، تا هم قصدارى بصلاح آيد 3 و خراج دوساله بفرستد و هم لشكر را كه بمكران رفته‌اند ، قوّتى بزرگ باشد بمقام كردن 4 تو به قصدار . امير عضد الدّولة 5 يوسف گفت : سخت صواب آمد و فرمان خداوند راست ، بهر چه فرمايد . سلطان مسعود او را بنواخت و خلعتى گرانمايه داد و گفت : به مباركى برو ، و چون ما از بلخ حركت كنيم سوى غزنين پس از نوروز ، ترا بخواهيم 6 ، چنان كه با ما تو برابر 7 بغزنين رسى . وى از هرات برفت با غلامان خويش و هفت و هشت سرهنگ سلطانى با سوارى پانصد سوى بست 8 و زاولستان 9 و قصدار . و شنودم بدرست كه اين سرهنگان را پوشيده سلطان مسعود فرموده بود كه گوش به يوسف مىداريد ، چنان كه به جايى نتواند رفت . و نيز شنودم كه طغرل حاجبش را بر وى در نهان مشرف كرده بودند 10 تا انفاس يوسف مىشمرد 11 و هر چه رود بازمىنمايد و آن ناجوانمرد اين ضمان 12 بكرد كه 13 او را چون فرزندى داشت بلكه عزيزتر . و يوسف را بدان بهانه فرستادند كه گفتند باد سالارى در سر وى شده است و لشكر چشم سوى او كشيده ، تا يك‌چندى از درگاه غايب باشد . ذكر بقيّة احوال امير محمّد رضى اللّه عنه بعد ما قبض عليه الى ان حوّل من قلعة كوهتيز إلى قلعة منديش 14 . بازنموده‌ام پيش ازين كه حاجب بزرگ على از تگيناباد سوى هرات رفت ، در باب 15 امير محمّد چه احتياط كرد بر حكم فرمان عالى سلطان مسعود كه رسيده بود از گماشتن بگتگين حاجب و خير و شرّ اين بازداشته را در گردن وى كردن . و اكنون چون فارغ شدم از رفتن لشكرها بهرات و فروگرفتن 16 حاجب على قريب و از كارهاى ديگر پيش بردن ، و بدان رسيدم كه سلطان مسعود حركت كند 17 از هرات سوى بلخ ، آن تاريخ 18 بازماندم و بقيّت احوال اين بازداشته را پيش گرفتم تا آنچه رفت اندرين مدّت كه لشكر از تگيناباد بهرات رفت و وى را ازين قلعت كوهتيز به قلعهء منديش بردند ،