است كه از لشكرى 1 توبه كند و به تربت امير ماضى 2 بنشيند و فرزندى از آن خداوند به خوارزمشاهى رود تا فرزندان من بنده و هر كه دارد پيش آن خداوندزاده بايستند 3 كه آن كارى است راست بنهاده 4 . چون برين جمله گويند ، در وى نه پيچند 5 و وى را به زودى بازگردانند ، چه دانند كه آن ثغر 6 جز به حشمت وى مضبوط 7 نباشد . » خوارزمشاه آلتونتاش بدين دو جواب ، خاصّه به سخن خواجه بو نصر مشكان ، قوىدل و ساكن 8 گشت و بياراميد و دم دركشيد 9 . و سلطان منشورى فرستاد بنام سپاه سالار غازى بولايت بلخ و سمنگان 10 ، و كسان وى آن را ببلخ بردند به زودى تا بنام وى خطبه كنند .
و كارها پيش گرفتند ، و سخن همه سخن غازى بود و خلوتها در حديث لشكر با وى مىرفت . و پدريان را نيك از آن درد مىآمد 11 و مىژكيدند 12 و آخر بيفگندندش 13 ، چنان كه بيارم پس از اين . و سعيد صرّاف كدخداى 14 غازى به آسمان شد 15 و لكلّ قوم يوم 16 . و الحق نه نازيبا بود در كار 17 ، امّا يك چيز خطا كرد كه او را بفريفتند تا بر خداوندش مشرف 18 باشد و فريفته شد به خلعتى و ساخت زر 19 كه يافت ، اين مشرفى 20 بكرد و خداوندش در دلو 21 شد و او نيز . و چاكرپيشه را پيرايهء بزرگتر راستى است .
و از پس برافتادن سپاه سالار غازى ، سعيد در آسياى روزگار بگشت و خاست و افتاد 22 و بر شغل بود و نبود تا بعد العزّ و الرّفعة صار حارس الدّجلة 23 . اكنون در سنهء خمسين 24 بمولتان 25 است در خدمت خواجه عميد عبد الرزاق 26 كه چند سال است كه نديمى او مىكند بيغولهء 27 و دم قناعتى گرفته 28 . و شمايان 29 را ازين اخبار تفصيلى دارم سخت روشن ، چنان كه آورده آيد ، ان شاء اللّه تعالى 30 .
و كار وزير حسنك آشفته گشت كه به روزگار جوانى ناكردنيها كرده بود و زبان نگاه ناداشته و اين سلطان بزرگ محتشم را خير خير 31 بيازرده . و شاعر نيكو مىگويد ، شعر :
احفظ لسانك لا تقول فتبتلى * انّ البلاء موكّل بالمنطق
32 و ديگر در باب جوانان به غايت نيكو گفته است ، شعر :
انّ الامور اذ الاحداث دبّرها * دون الشّيوخ ترى فى بعضها خللا
33