تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
و به كار آمده و احوال و عادات خداوند نيك دانسته ، و بنده پير شده است و از كار بمانده و اگر رأى عالى بيند 1 تا بنده بدرگاه مىآيد 2 و خدمتى مىكند و بدعا مشغول مىباشد . گفت : « اين چه حديث است ؟ من ترا شناسم و طاهر را نشناسم ، بديوان بايد رفت كه مهمّات ملك بسيار است و مىبايد كه چون تو ده تن استى 3 و نيست و جز ترا نداريم ، كى راست آيد 4 كه بديوان ننشينى ؟ اعتماد ما بر توده چندان است كه پدر ما را بوده است ، به كار مشغول بايد بود 5 و همان نصيحت‌ها كه پدرم را كرده‌اى مىبايد كرد كه همه شنوده آيد كه ما را روزگارى دراز است تا شفقت 6 و نصيحت تو مقرّر است . » وى رسم خدمت بجاى آورد ، و با اعزاز 7 و اكرام تمام وى را بديوان رسالت فرستاد و سخت عزيز شد و به خلوتها و تدبيرها خواندن گرفت 8 ، و بو سهل زوزنى كمان قصد 9 و عصبيّت 10 بزه كرد و هيچ بد گفتن به جايگاه نيفتاد 11 ، تا بدان جايگاه 12 كه گفت « از بو نصر سيصد هزار دينار بتوان استد 13 » سلطان گفت « بو نصر را اين زر بسيار نيست و از كجا استد ؟ و اگر هستى 14 ، كفايت او ما را به از اين مال 15 . حديث وى كوتاه بايد كرد كه همداستان 16 نيستم كه نيز 17 حديث او كنيد » ، و با بو العلاء طبيب بگفت و از بو سهل شكايت كرد كه « در باب بو نصر چنين گفت و ما 18 چنين جواب داديم » ، و او 19 با بو نصر بگفت . و از خواجه بو نصر شنودم ، گفت : مرا درين هفته يك روز سلطان بخواند و خالى كرد و گفت : اين كارها يكرويه شد به حمد اللّه و منّه 20 ، و رأى بر آن قرار مىگيرد كه بدين زودى سوى غزنين نرويم و از اينجا سوى بلخ كشيم 21 و خوارزمشاه را كه اينجاست و هميشه از وى راستى ديده‌ايم و در اين روزگار بسيار غنيمت است 22 ، از حد گذشته بنوازيم و به خوبى بازگردانيم ، و با خانيان 23 مكاتبت كنيم و ازين حالها با ايشان سخن گوييم تا آنگاه كه رسولان فرستاده آيد و عهدها تازه كرده شود ، و بهارگاه 24 سوى غزنين برويم . تو در اين باب چه گويى 25 ؟ گفتم هر چه خداوند انديشيده است ، عين صوابست و جز اين كه مىگويد نشايد كرد . گفت : به ازين مىخواهم ، بىحشمت 26 نصيحت بايد كرد و عيب اين كارها بازنمود . گفتم :