تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
فرمايند و آنچه راى عالى بيند كه بتواند ديد 1 ؟ و بنده على را بدان نصيحت كرده بود از خوارزم چه به نامه و چه به پيغام كه آن مبالغتها نمىبايد كرد . اما در ميانهء كارى بزرگ شده بود ، نيكو بنشنود 2 و قضا چنين بود ؛ و مرد هم نام دارد و هم شهامت 3 دارد و چنو 4 زود بدست نيايد و حاسدان و دشمنان دارد و خويشاوند است ، خداوند به گفتار بدگويان او را بباد ندهد كه چنو ديگر ندارد . و امير جواب فرستاد كه « چنين كنم و على مرا به كار 5 است شغلهاى بزرگ را ، و اين مالشى 6 و دندانى 7 بود كه به دو نموده آمد 8 . » از مسعدى شنودم وكيل در 9 ، كه خوارزمشاه سخت نوميد گشت و بدست و پاى بمرد 10 اما تجلّدى 11 تمام نمود تا بجاى نيارند كه وى از جاى بشده است 12 . و پيغام داد سخت پوشيده سوى بو نصر مشكان و بو الحسن عقيلى كه « اين احوال چنين خواهد رفت ، على چه كرده بود كه بايست با وى چنين رود 13 ؟ و من بر وى كار 14 بديدم اين قوم نوخاسته 15 نخواهند گذاشت كه از پدريان 16 يك‌تن بماند . تدبير آن سازند و لطايف‌الحيل 17 به كار آرند تا من زودتر بازگردم كه آثار خير و روشنائى نمىبينم . » و بو الحسن چنان كه جوابهاى رفت 18 او بودى ، گفت « اى مسعدى ، مرا به خويشتن بگذار كه سلطان مرا هم از پدريان مىداند . اما چون مقرّر است سلطان را كه غرض من اندر آنچه گويم ، جز صلاح نيست ، اين كار را ميان ببستم و هم امروز گرد آن برآيم تا مراد حاصل شود و خوارزمشاه بمراد دل دوستان بازگردد ، و هر چند كه اين قوم نوخاسته كار ايشان دارند ، آخر اين امير در اين ابواب سخن با پدريان مىگويد كه ايشان را به روزگار ديده و آزموده است . » و بو نصر مشكان گفت « سپاس دارم و منّت پذيرم و سلطان مرا نيكو بنواخته است و اميدهاى نيكو كرده ، و از ثقات 19 شنودم كه راه نداده است 20 كسى را كه بباب من سخن گويد . و اين همه رفته است و گفته ، امّا هنوز با من هيچ سخن نگفته است در هيچ باب . اگر گويد و از مصلحتى پرسد ، نخست حديث خوارزمشاه آغاز كنم تا بر مراد بازگردد . و امّا به هيچ حال روى ندارد 21 كه با وى 22 از حديث رفتن فرونهند و بردارند 23 و اگر با وى درين باب سخنى گويند ، صواب آن است كه گويند وى پير شده است و از وى كارى نمىآيد ، مراد وى آن