تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
زندگانى خداوند دراز باد ، دارم 1 نصيحتى چند ، امّا انديشيدم كه دشوار آيد كه سخن تلخ باشد و سخنانى كه بنده نصيحت‌آميز بازنمايد ، خداوند باشد كه با خاصّگان خويش بگويد 2 و ايشان را از آن ناخوش آيد و گويند : « بو نصر را بسنده 3 نيست كه نيكو بزيسته باشد 4 ؟ دست فرا 5 وزارت و تدبير كرد ! » و صلاح بنده آن است كه به پيشهء دبيرى خويش مشغول باشد و چشم دارد كه وى را از ديگر سخنان عفو كرده آيد . گفت : البتّه همداستان نباشم و كس را زهره نيست كه درين ابواب با من سخن گويد ، چه محلّ هركس پيداست 6 . گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، چون فرمان عالى بر اين جمله است ، نكته‌يى دو سه بازنمايد 7 و در بازنمودن آن حقّ نعمت اين خاندان بزرگ را گزارده باشد 8 . خداوند را ببايد دانست كه امير ماضى 9 مردى بود كه وى را در جهان نظير نبود به همه بابها ، و روزگار او عروسى آراسته را مانست 10 ؛ و روزگار يافت 11 و كارها را نيكو تأمّل كرد و درون و بيرون 12 آن بدانست و راهى گرفت و راه راست نهاد 13 و آن را بگذاشت و برفت . و بنده را آن خوش‌تر آيد كه امروز بر راه وى رفته آيد 14 و گذاشته نيايد 15 كه هيچ‌كس را تمكين 16 آن باشد كه خداوند را گويد كه « فلان كار بد كرد ، بهتر از آن مىبايست » تا هيچ خلل نيفتد . و ديگر كه 17 اين دو لشكر بزرگ و رأيهاى مخالف يكرويه و يك‌سخن گشت 18 ، همه روى زمين را بديشان قهر توان كرد و مملكت‌هاى بزرگ را بگرفت ، بايد كه برين جمله بازآيند و بمانند 19 . امروز بنده اين مقدار بازنمودم و معظم 20 اين است . و بنده تا در ميان كار است و سخن وى را محلّ شنودن باشد ، از آنچه در آن صلاح بيند ، هيچ بازنگيرد 21 . گفت « سخت نيكوسخنى گفتى و پذيرفتم كه همچنين كرده آيد . » من دعا كردم و بازگشتم و حقّا ثمّ حقّا 22 كه دو هفته برنيامد و از هرات رفتن افتاد كه آن قاعده‌ها بگردانيده بودند . و از خطاهاى بزرگ كه رفته بود پيش از آن كه امير مسعود از نشابور بهرات آمدى ، دانستند 23 كه سلطان چون مىشنود و از غزنين اخبار مىرسيد كه « لشكرها فراز مىآيد و جنگ را مىسازند » و به زيادت مردم حاجتمند گشت و خاطر عالى
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 55 | محمد بن حسين البيهقي