و از بوعلى اسحاق شنودم ، گفت : بو محمد ميكائيل گفتى « چه جاى بعض است كه فى كلّها خللا 1 . » و وزير بو سهل زوزنى 2 با وزير حسنك معزول سخت بد بود كه در روزگار وزارت بر وى استخفافها 3 كردى ، تا خشم سلطان را بر وى دائمى مىداشت و ببلخ رسانيد به دو آنچه رسانيد . اكنون بعاجل الحال 4 بو سهل فرمود تا وزير حسنك را به على رايض 5 سپردند كه چاكر بو سهل بود ، تا او را به خانهء خويش برد و به دو هر چيزى رسانيد از انواع استخفاف . و بو سهل زوزنى را در آنچه رفت ، مردمان در زبان گرفتند 6 و بد گفتند كه مردمان بزرگ نام بدان گرفتند كه چون بر دشمن دست يافتند ، نيكويى كردند كه آن نيكويى بزرگتر از استخفاف باشد ، و العفو عند القدرة سخت ستوده است 7 و نيز آمده است در امثال كه گفتهاند : اذا ملكت فأسجع 8 ، اما بو سهل چون اين واجب نداشت و دل بر وى خوش كرد به مكافات ، نه بو سهل ماند و نه حسنك . و من اين فصول از آن جهت راندم كه مگر كسى را به كار آيد .
و بهرام نقيب 9 را نامزد كرد بو سهل زوزنى با مثال توقيعى 10 و سوى جنكى 11 فرستاد بدر كشمير تا خواجهء بزرگ ، احمد حسن 12 را ، رضى اللّه عنه ، در وقت بگشايد 13 و عزيزا مكرّما ببلخ فرستد كه مهمّات ملك را بكارست و جنكى با وى بيايد تا حقّ وى 14 را بگزارده آيد بر آنكه اين خواجه را اميد نيكو كرد و خدمت نمود و چون سلطان ماضى گذشته شد ، او را از دشمنانش نگاه داشت . و بهرام را از برابر ايشان 15 فرستاده آمد كه بو سهل به روزگار گذشته تنگ حال 16 بود و خدمت و تأديب 17 فرزندان خواجه كرده بود و از وى بسيار نيكوييها ديده ، خواست كه در اين حال مكافاتى 18 كند . و دشمنان خواجه چون از اين حال خبر يافتند ، نيك بترسيدند . و بيارم اين قصّه كه خواجه ببلخ بچه تاريخ و بچه جمله آمد و وزارت به دو داده شد .
و استادم خواجه بو نصر مشكان سخت ترسان مىبود و بديوان رسالت نمىنشست .
و طاهر مىبود بديوان و كار بر وى مىرفت . چون يك هفته بگذشت ، سلطان مسعود ، رحمه اللّه ، وى را بخواند و بنشاند و بسيار بنواخت و گفت : چرا بديوان رسالت نمىنشينى ؟ گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، طاهر آنجاست و مردى است سخت كافى 19
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 53
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٥٣