تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
زوزنى و طاهر دبير و عراقى دبير ايستاده و بدر حاجب سراى 1 ايستاده و سلاح داران 2 گرد تخت و غلامى صدوثاقيان 3 . سلطان حاجب بزرگ را گفت : برادرم ، محمّد را آنجا به كوهتيز ببايد داشت و يا جاى ديگر ؟ كه اكنون بدين گرمى 4 بدرگاه آوردن روى ندارد 5 . و ما قصد بلخ داريم اين زمستان ، آنگاه وقت بهار چون به غزنين رسيديم ، آنچه رأى واجب كند ، در باب وى فرموده آيد . على گفت : فرمان امروز خداوند را باشد و آنچه رأى عالى بيند ، مىفرمايد 6 . كوهتيز استوار است و حاجب بگتگين در پاى قلعت منتظر فرمان است . گفت آن خرده 7 كه با كدخدايش حسن گسيل كرد سوى گوزگانان ، حال آن چيست ؟ على گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، حسن آن را به قلعت شادياخ 8 رسانيده است ، و او مردى پخته و عاقبت‌نگر 9 است ، چيزى نكرده است كه از عهدهء آن بيرون نتواند آمد . اگر راى عالى بيند ، مگر 10 صواب باشد كه معتمدى بتعجيل برود و آن خزانه را بيارد . گفت : بسم اللّه 11 ، بازگرد و فرودآى تا بياسايى كه با تو تدبير و شغل بسيار است . على زمين بوسه داد و برخاست و هم از آن جانب باغ كه آمده بود ، راه كردند 12 مرتبه‌داران 13 و برفت . سلطان عبدوس 14 را گفت : بر اثر 15 حاجب برو و بگوى كه پيغامى ديگر است ، يك ساعت در صفّه‌يى كه بما نزديك است بنشين . عبدوس برفت . سلطان طاهر دبير را گفت حاجب را بگوى كه لشكر را بيستگانى 16 تا كدام وقت داده است و كدام كس ساخته‌تر باشد ؟ كه فوجى بمكران خواهم فرستاد تا عيسى مغرور را براندازند كه عاصىگونه 17 شده است و بو العسكر برادرش كه مدّتى است تا از وى گريخته 18 آمده است و بر درگاه است بجاى وى بنشانده آيد . طاهر برفت و بازآمد و گفت : حاجب بزرگ مىگويد كه بيستگانى لشكر تا آخر سال به تمامى داده آمده است و سخت ساخته‌اند ، هيچ عذر نتوانند آورد و هركس را كه فرمان باشد ، برود . سلطان گفت : سخت نيك آمده است ، بايد گفت حاجب را تا بازگردد . و منگيتراك حاجب زمين بوسه داد و گفت : خداوند دستورى دهد كه بنده ،