تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
سوى ديوان رسالت 1 نمىنگريست . و طاهر دبير مىنشست بديوان رسالت با بادى 2 و عظمتى سخت تمام . و خبر رسيد كه حاجب بزرگ ، على به اسفزار 3 رسيد با پيل و خزانه و لشكر هند و بنه‌ها 4 . سخت شادمانه شدند ؛ و چنان شنودم كه به هيچ‌گونه باور نداشته بودند كه على بهرات آيد . و معتمدان مىفرستادند پذيرهء وى دمادم 5 با هر يكى نولطفى 6 و نوعى از نواخت و دل‌گرمى . و برادرش ، منگيتراك حاجب مىنبشت و مىگفت : زودتر ببايد آمد كه كارها بر مراد است . و روز چهار شنبه سوم ماه ذىالقعدهء 7 اين سال دررسيد سخت پگاه 8 با غلامى بيست ، و بنه و موكب از وى بر پنج و شش فرسنگ ، و سخت تاريك بود ، از راه بدرگاه آمد و در دهليز 9 سراى پيشين عدنانى بنشست . و از اين سراى گذشته 10 ، سراى ديگر [ بود ] سخت فراخ و نيكو و گذشته از آن باغ ، باغها و بناهاى ديگر كه امير مسعود ساخته بود . و بودى 11 كه سلطان آنجا بودى به سراى عدنانى و آنجا بار دادى ، و بودى كه بدان بناهاى خويش بودى . على چون بدهليز بنشست ، هر كسى كه رسيد او را چنان خدمت كردند 12 كه پادشاهان را كنند كه دلها و چشمها به حشمت اين مرد آگنده بود 13 و وى هركسى را لطف مىكرد و زهر خنده 14 مىزد - و به هيچ روزگار من او را با خندهء فراخ 15 نديدم الّا 16 همه تبسّم 17 كه صعب مردى بود 18 - و سخت فروشده بود 19 ، چنان كه گفتى مىداند كه چه خواهد بود . و روز شد و سلطان بار داد اندران بناهاى از باغ عدنانى گذشته . و على و اعيان از اين در سراى اين باغ دررفتند 20 و خوارزمشاه و قوم ديگر از آن در كه بر جانب شارستان است . و سلطان بر تخت بود اندر آن رواق 21 كه پيوسته است بدان خانهء بهارى 22 . و آلتونتاش را بنشاند بر دست راست تخت و امير عضد الدّولة ، يوسف ، عمّ 23 را برابر نشاند و اعيان و محتشمان دولت نشسته و ايستاده 24 . و حاجب بزرگ ، على قريب پيش آمد و سه جاى زمين بوسه داد . و سلطان دست برآورد 25 و او را پيش تخت خواند و دست او را داد تا ببوسيد . و وى عقدى 26 گوهر سخت قيمتى پيش سلطان نهاد و هزار دينار سياه دارى 27 داشت از جهت وى 28 نثار كرد . پس اشارت كرد سلطان
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 46 | محمد بن حسين البيهقي