تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
چه رود . و ترا ببايد دانست كه كارها همه ديگر شد كه چون بهرات رسى خود بينى و تو در كار خود متحيّر گردى كه قومى نوآيين 1 كار فروگرفته‌اند ، چنان كه محموديان در ميان ايشان به منزلت خائنان و بيگانگان باشند ، خاصّه [ كه ] بو سهل زوزنى بر كار 2 شده است و قاعده‌ها بنهاده و همگان را بخريده . و حال با سلطان مسعود آن است كه هست ، مگر آن پادشاه را شرم آيد و گرنه شما بر شرف 3 هلاكيد . اين فصول بگفت و بگريست و مرا 4 در آغوش گرفت و بدرود كرد و برفتم . و من كه بو الفضلم مىگويم كه چون على مرد كم رسد 5 ؛ و اينكه با استاد من برين جمله سخن گفت ، گفتى آنچه به دو خواهد رسيد ، مىبيند و مىداند . و پس از آنكه او را بهرات فروگرفتند و كار وى به پايان آمد ، به مدّتى دراز پس از آن شنودم كه وى چون از تگيناباد پيش امير مسعود بسوى هرات رفت ، نامه نبشته بود سوى كدخداى 6 و معتمد خويش بغزنين به مردى كه او را شبى گفتندى و پسرش محسن كه امروز بر جاى 7 است ، در آن نامه بخطّ على اين فصل بود كه « من رفتم سوى هرات و چنان گمان مىبرم كه ديدار من با تو و با خانگيان 8 با قيامت افتاده است ، از آن بود كه در هر بابى مثالى نبود 9 ؛ و پس اگر بفضل ايزد خلاف آن باشد كه مىانديشم ، در هر بابى آنچه بايد فرمود ، بفرمايم . » از بو سعيد ، دبيرش اين باب 10 شنودم ، پس از آنكه روز على به پايان آمد ، رحمة اللّه عليهم اجمعين . چون لشكر بهرات رسيد ، سلطان مسعود برنشست و بصحرا آمد با شوكتى و عدّتى 11 و زينتى سخت بزرگ ، و فوج فوج لشكر پيش آمدند و از دل 12 خدمت كردند كه او را سخت دوست داشتند ، و راست بدان مانست كه امروز بهشت و جنّات عدن 13 يافته‌اند . و امير همگان را به زبان بنواخت از اندازه گذشته . و كارها همه بر غازى حاجب مىرفت 14 كه سپاه سالار بود و على دايه 15 نيز سخن مىگفت و حرمتى داشت به حكم آنكه از غزنين غلامان را بگردانيده بود و به نشابور رفته ، و لكن سخن او را محلّ سخن غازى نبود و خشمش مىآمد و در حال 16 سود نمىداشت . استاد ابو - نصر را سخت تمام بنواخت و لكن بدان مانست كه گفتى محموديان گناهى سخت بزرگ كرده‌اند و بيگانگان‌اند در ميان مسعوديان 17 . و هر روزى بو نصر به خدمت مىرفت و