آمد ، چنان كه نمودهام 1 پيش از اين . حاجب بزرگ ، على قريب ديگر روز برنشست و بصحرا آمد و جملهء لشكر حاضر شدند ، ايشان را گفت : بايد كه سوى هرات برويد بر حكم فرمان 2 سلطان كه رسيده است ، چنان كه امروز و فردا 3 همه رفته باشيد 4 مگر لشكر هند را كه با من ببايد رفت و من ساقه 5 باشم و پس از اينجا بر اثر شما حركت كنم . گفتند : چنين كنيم ، و در وقت رفتن گرفتند سخت بتعجيل ، چنان كه كس بر كس نايستاد 6 . و اعيان و روىشناسان 7 چون نديمان و جز ايشان بيشتر بنه يله كردند 8 تا با حاجب آيند و تفت 9 برفتند . و وزير حسنك را در شب برده بودند سوى هرات كه فرمان توقيعى رسيده بود كه وى را پيش از لشكر گسيل بايد كرد . و اين فرمان سه سوار آورده بودند از آن بو سهل زوزنى ، چه بر وزير حسنك خشمگين بود . و صاحب ديوان رسالت خواجه بو نصر مشكان همچنين تفت برفت ؛ و چون حركت خواست كرد 10 ، نزديك حاجب بزرگ ، على رفت و تا چاشتگاه بماند و بازآمد و برفت با بو الحسن عقيلى 11 و مظفّر حاكم و بو الحسن كرجى 12 و دانشمند نبيه 13 با نديمان و بسيار مردم از هر دستى و سخت انديشهمند بود .
از وى شنودم ، گفت : چون حاجب را گفتم ، بخواهم رفت ، شغلى هست بهرات كه به من راست شود 14 تا آنگاه كه حاجب به سعادت دررسد ؟ با من خالى كرد و گفت :
بدرود باش 15 اى دوست نيك كه به روزگار دراز به يك جا بودهايم و از يكديگر آزار 16 نداريم . گفتم : حاجب در دل چه دارد كه چنين نوميد است و سخن بر اين جمله مىگويد ؟ گفت : همه راستى و خوبى دارم در دل و هرگز از من خيانتى و كژىاى 17 نيامده است و از اينكه گفتم بدرود باش نه آن خواستم 18 كه بر اثر شما نخواهم آمد و لكن بدرود باش به حقيقت ، بدانكه چندانست كه سلطان مسعود چشم بر من افگند ، بيش 19 شما مرا نبينيد . اين نامههاى نيكو و مخاطبههاى بافراط 20 و بخطّ خويش فصل نبشتن و برادرم را حاجبى دادن همه فريب است و بر چون من مرد پوشيده نشود و همه دانه است تا به ميانهء دام رسم كه على دايه 21 بهرات است و بلگاتگين حاجب و گروهى ديگر كه نه زنانند و نه مردان 22 ، و اينك اين قوم نيز بسلطان رسند و او را بر
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 43
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٤٣