تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
آن دارند كه حاجب على در ميانه نبايد 1 ؛ و غازى حاجب سپاه‌سالارى يافته است و مىگويد : همه وى است ، مرا كى تواند ديد 2 ؟ و سخت آسان است بر من كه اين خزانه و پيلان و فوجى قوى از هندوان و از هر دستى پيش كنم 3 و غلام انبوه 4 كه دارم و تبع 5 و حاشيت و راه سيستان گيرم كه كرمان و اهواز تا در بغداد بدين لشكر ضبط توان كرد كه آنجا قومىاند نابكار 6 و بىمايه 7 و دم كنده 8 و دولت برگشته 9 ، تا ايمن باشم ، امّا تشويش اين خاندان بننشيند 10 و سر آن 11 من باشم و ملوك اطراف عيب آن به خداوند من ، محمود منسوب كنند و گويند : پادشاهى چون او عمر دراز يافته 12 و همه ملوك روى زمين را قهر كرده ، تدبير خاندان خويش پيش از مرگ بندانست كرد تا چنين حالها افتاد . و من روا دارم كه مرا جايى موقوف كنند 13 و بازدارند تا باقى عمر عذرى خواهم پيش ايزد ، عزّ ذكره ، كه گناهان بسيار دارم ، اما دانم كه اين عاجزان 14 اين - خداوندزاده 15 را بنگذارند تا مرا زنده ماند كه بترسند و وى بدين مال و حطام 16 من نگرد و خويش را بدنام كند ؛ و باوّل كه خداوند من گذشته شد ، مرا سخت بزرگ خطا بيفتاد 17 و امروز بدانستم و سود نمىدارد . بآوردن محمّد ، برادرش مرا چه كار بود ؟ بله مىبايست كرد تا خداوندزادگان حاضر آمدندى و ميان ايشان سخن گفتندى و اوليا و حشم در ميانه توسّط 18 كردندى ، من يكى بودمى از ايشان كه رجوع 19 بيشتر با من بودى تا كار قرار گرفتى 20 ، نكردم 21 و دايه مهربان‌تر از مادر بودم و جان بر ميان بستم و امروز همگنان از ميان بجستند 22 و هركسى خويشتن را دور كردند و مرا على امير - نشان 23 نام كردند و قضا كار خويش بكرد ؛ چنان باشد كه خداى ، عزّ ذكره ، تقدير كرده است ، به قضا رضا داده‌ام و به هيچ حال بدنامى اختيار نكنم . گفتم : زندگانى امير ، حاجب بزرگ 24 دراز باد ، جز خير و خوبى نباشد . چون بهرات رسم ، اگر حديثى 25 رود ، مرا چه بايد كرد ؟ گفت : از اين معانى روى ندارد گفتن 26 كه خود داند 27 كه من بدگمان شده‌ام و با تو در اين ابواب سخن گفته‌ام كه ترا زيان دارد و مرا سود ندارد . اگر حديثى رود جايى - و يقين دارم كه نرود تا آنگاه كه من به قبضهء 28 ايشان بيايم - حقّ صحبت 29 و نان و نمك را نگاه بايد داشت تا نگريم