آوردند و بزدن گرفتند 1 و بسيار بكشتند و اسير گرفتند . وقت نماز ديگر حسن منادى فرمود 2 كه دست از كشتن و گرفتن بكشيد كه بيگاه شد . دست بكشيدند و شب درآمد و قوم به شهر بازآمدند و بقيتى از هزيمتيان 3 كه هر جايى پنهان شده بودند ، چون شب آمد ، بگريختند .
ديگر روز حسن گفت تا اسيران و سرها را بياوردند ، هشت هزار و هشتصد و اند سر و يك هزار و دويست و اند تن اسير بودند . مثال داد تا بر آن راه كه آن مخاذيل آمده بودند ، سهپايهها برزدند و سرها را بر آن بنهادند و صد و بيست دار بزدند 4 و از آن اسيران و مفسدان كه قويتر بودند ، بر دار كردند و حشمتى سخت بزرگ بيفتاد و باقى اسيران را رها كردند و گفتند : برويد و آنچه ديديد بازگوييد و هركسى را كه پس از اين آرزوى دار است و سر بباد دادن بيايد . آن اسيران برفتند و مردم رى ، كه زندگانى خداوند دراز باد ، بهر چه گفته بودند ، وفا كردند و از بندگى و دوست دارى هيچچيزى باقى نماندند 5 و به فرّ دولت عالى اينجا حشمتى بزرگ بيفتاد ، چنان كه نيز 6 هيچ مخالف قصد اينجا نكند ، اگر رأى عالى بيند ، اين اعيان را احمادى 7 باشد ، بدين چه كردند تا در خدمت حريصتر گردند ، ان شاء اللّه تعالى 8 »
چون امير مسعود ، قدّس اللّه روحه 9 ، برين نامه واقف گشت ، سخت شادمانه شد و فرمود تا بوق و دهل زدند و مبشّران را بگردانيدند و بسيار كرامت 10 كردند و اعيان نشابور بمصلّى 11 رفتند بشكر رسيدن امير به نشابور و تازه شدن اين فتح ، و بسيار قربانها كردند و صدقه 12 دادند و هر روز امير را بشارتى مىبود .
و هم در اين هفته خبر رسيد كه رسول القادر باللّه 13 ، رضى اللّه عنه ، نزديك بيهق رسيد و با وى آن كرامت 14 است كه خلق ياد ندارند كه هيچ پادشاهى را مانند آن بوده است . امير ، رضى اللّه عنه ، به رسيدن اين بشارت تازگى تمام يافت . و فرمود تا استقبال او 15 بسيچيدند 16 سخت به سزا . و مردم شهر نزديك قاضى صاعد آمدند و گفتند كه « ايشان چون شنيدند كه امير نزديك نشابور رسيد ، خواستند كه خوازهها 17 زنند و بسيار شادى كنند . رئيس 18 گفت : نبايد كرد كه امير را مصيبتى بزرگ رسيده است
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 36
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٣٦