تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
فرمان بيرون آمد 1 ، فضل كس فرستاد نزديك عبد اللّه طاهر 2 - و حاجب بزرگ مأمون او بود و با فضل دوستى تمام داشت - و پيغام داد كه « گناه مرا امير المؤمنين ببخشيد و فرمود كه به خدمت درگاه 3 بايد آمد ، و من اين همه بعد از فضل ايزد ، عزّ ذكره ، از تو مىدانم كه به من رسيده است كه تو در اين باب چند تلطّف 4 كرده‌اى و كار بر چه جمله گرفته تا اين امر حاصل گشت ، چون فرمود امير المؤمنين تا به خدمت آيم - و دانى كه مرا جاهى و نامى بزرگ بوده است و همچنان پدرم را ، كه اين نام و جاه به مدّتى سخت دراز 5 بجاى آمده است 6 - تلطّفى ديگر بايد كرد تا پرسيده آيد 7 كه مرا در كدام درجت بدارد و اين به تو راست آيد و تو توانى پرسيد كه شغل تست كه حاجب بزرگى و امير - المؤمنين را تهمت 8 نبود كه اين من خواسته‌ام و استطلاع 9 رأى من است كه كرده مىآيد » . عبد اللّه گفت : سپاس دارم 10 و هر چه ممكن گردد در اين باب بجاى آرم . نماز ديگر چون عبد اللّه بدرگاه رفت و بار 11 نبود ، رقعتى 12 نبشت بمجلس خلافت كه « خداوند امير المؤمنين چنان كه از بزرگى و حلم او سزيد 13 فرمان داد تا آن بندهء گناهكار كه عفو خداوند او را زنده گردانيد 14 يعنى فضل ربيع به خدمت درگاه آيد و همه بندگان بدين نظر بزرگ كه ارزانى داشت 15 ، اميدهاى بزرگ گرفتند . اكنون فرمان عالى چه باشد كه بنده او را در كدام درجه بدارد بر درگاه تا آنگاه كه به خدمت تخت خلافت رسد ؟ » . چون رقعت را خادم خاص بمأمون رسانيد - و چنين رقعتها عبد اللّه در مهمّات ملك 16 بسيار نبشتى بوقتها كه بار نبودى و جوابها رسيدى بخطّ مأمون - جواب اين رقعه بدين جمله رسيد كه يا عبد اللّه بن طاهر ، امير المؤمنين بدانچه نبشته بودى و جوابها پرسيده بباب فضل ربيع بىحرمت 17 باغى 18 غادر 19 واقف گشت و چون جان به دو بمانده است طمع زيادت جاه 20 مىكند ، وى را در خسيس‌تر درجه 21 ببايد داشت ، چنان كه يك سوارگان خامل ذكر 22 را دارند و السّلام 23 . عبد اللّه طاهر چون جواب برين جمله ديد ، سخت غمناك شد ، رقعه را با جواب بر پشت آن بدست معتمدى از آن خويش سخت پوشيده نزديك فضل فرستاد 24 و پيغام داد كه اينك جواب بر اين جمله رسيده است و صواب آنست كه شبگير 25 بيايد و آنجا
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 26 | محمد بن حسين البيهقي