تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 25

مساهمون:

ص٢٥
گيريد ، شوم باشد و خداى ، عزّ و جلّ ، نپسندد و پس يكديگر درشويد 1 . فضل ربيع گفت : از خداى ، عز و جلّ ، و امير المؤمنين پذيرفتم 2 كه وصيّت 3 را نگاه دارم و تمام كنم . و هم در آن شب گذشته شد ، رحمة اللّه عليه ، و ديگر روز دفن كردند و ماتم به سزا داشتند . و فضل همچنان 4 جملهء لشكر و حاشيت 5 را گفت : سوى بغداد بايد رفت و برفتند مگر كسانى كه ميل داشتند بمأمون ، يا دزديده 6 و يا بىحشمت 7 آشكارا برفتند سوى مأمون بمرو . و فضل دركشيد 8 و ببغداد رفت و بفرمان وى بود كار خلافت ، و محمّد زبيده 9 بنشاط و لهو 10 مشغول . و پس از آن فضل درايستاد 11 تا نام ولايت عهد از مأمون بيفگندند و خطيبان را گفت تا او را زشت گفتند بر منبرها 12 و شعرا را فرمود تا او را هجا كردند و آن قصّه درازست و غرض چيزى ديگرست - و هر چه فضل را ممكن گشت از قصد و جفا بجاى مأمون بكرد و با قضاى ايزد ، عزّ ذكره ، نتوانست برآمد كه طاهر ذو اليمينين 13 برفت و على عيسى ماهان به رى بود و سرش ببريدند و بمرو آوردند و از آنجا قصد بغداد كردند از دو جانب ، طاهر از يك روى 14 و هرثمهء اعين 15 از ديگر روى ؛ دو سال و نيم جنگ بود تا محمّد زبيده بدست طاهر افتاد و بكشتندش و سرش بمرو فرستادند نزديك مأمون و خلافت بر وى قرار گرفت و دو سال بمرو مقام كرد و حوادث افتاد در اين مدّت تا آنگاه كه مأمون ببغداد رسيد و كار خلافت قرار گرفت و همه اسباب خلل 16 و خلاف و منازعت برخاست ، چنان كه هيچ شغل دل 17 نماند . فضل ربيع روى پنهان كرد و سه سال و چيزى 18 متوارى 19 بود ، پس بدست مأمون افتاد و آن قصّه دراز است و در اخبار خلفا پيدا . مأمون در حلم و عقل و فضل و مروّت و هر چه بزرگان را ببايد 20 از هنرها يگانهء روزگار بود ، با چندان جفا و قصد زشت كه فضل كرده بود ، گناهش ببخشيد و او را عفو كرد و به خانه بازفرستاد ، چنان كه به خدمت 21 بازنيايد ؛ و چون مدّتى سخت دراز در عطلت 22 بماند ، پايمردان 23 خاستند كه مرد بزرگ بود و ايادى 24 داشت نزديك هركس ؛ و فرصت مىجستند تا دل مأمون را نرم كردند و بر وى خوش گردانيدند تا مثال داد كه به خدمت بايد آمد . چون اين