تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩
بزرگتر از اين كه عنان با عنان تو بازنهادم 1 از درگاه خلافت تا درگاه تو ، كه به خداى عزّ و جلّ سوگند خورم كه تا مرا زندگانى است عنان با عنان خلفا ننهاده‌ام ، اينك با عنان تو نهادم مكافات اين مكرمت 2 را 3 كه براستاى من 4 كردى . عبد اللّه گفت : همچنان است كه مىگويد و من اين صلت 5 بزرگ را كه ارزانى داشت ، بدل و ديده پذيرفتم و منّتى سخت بزرگ داشتم 6 و خاندان خود را اين فخر ذخيره نهادم . و فضل ربيع اسب بگردانيد 7 و به خانه بازشد 8 ، يافت محلّت 9 و سراى خويش را مشحون 10 به بزرگان و افاضل حضرت 11 ؛ بجاى خويش بنشست و مردمان را معذرت مىكرد و بازمىگردانيد و تا شب بداشت 12 و عبد اللّه طاهر نماز ديگر بيامد و رسم تهنيت 13 بجاى آورد و بازگشت . اين حكايت به پايان آمد و خردمند كه در اين انديشه كند ، تواند دانست كه اين بزرگان روزگار بر چه جمله بودند . و امّا حديث ملطّفه‌ها : بدان وقت كه مأمون بمرو بود و طاهر و هرثمه بدر بغداد برادرش محمّد زبيده را در پيچيدند 14 و آن جنگهاى صعب مىرفت و روزگار مىكشيد 15 ، از بغداد مقدّمان و بزرگان و اصناف مردم بمأمون تقرّب 16 مىكردند و ملطّفه‌ها مىنبشتند . و از مرو نيز گروهى از مردم مأمون به محمد تقرّب مىكردند و ملطّفه‌ها مىنبشتند و مأمون فرموده بود تا آن ملطّفه‌ها را در چندين سفط 17 نهاده بودند و نگاه مىداشتند و همچنان محمّد 18 و چون محمّد را بكشتند و مأمون ببغداد رسيد ، خازنان 19 آن ملطّفه‌ها را كه محمّد نگاه داشتن فرموده بود ، پيش مأمون آوردند و حال آن ملطّفه‌ها كه از مرو نبشته بودند ، بازنمودند 20 . مأمون خالى كرد 21 با وزيرش حسن بن سهل و حال سفطهاى خويش و از آن برادر بازراند و گفت : در اين باب چه بايد كرد ؟ حسن گفت : خائنان هر دو جانب را دور بايد كرد . مأمون بخنديد و گفت : يا حسن ، آنگاه از دو دولت كس نماند و بروند و به دشمن پيوندند و ما را درسپارند 22 و ما دو برادر بوديم هر دو مستحق تخت و ملك و اين مردمان نتوانستند دانست كه حال ميان ما چون خواهد شد ، بهتر آمد 23 خويش را مىنگريستند ، هر چند آنچه كردند ، خطا بود كه چاكران را امانت نگاه مىبايد داشت و كس بر راستى زيان نكرده است ؛ و چون خداى عزّ و جلّ ، خلافت بما داد ، ما اين فروگذاريم 24 و دردى