تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 24

مساهمون:

ص٢٤
آن ملطّفه‌ها را پاره كردند و در آن كاريز انداختند و اسب براند و ركابدار را پنج هزار درم فرمود . و خردمندان چون بدين فصل رسند - هر چند احوال و عادات اين پادشاه بزرگ و پسنديده بود - او را نيكوتر بدانند و مقرّرتر گردد ايشان را كه يگانهء روزگار بوده است . و مرا كه بو الفضلم دو حكايت نادر 1 ياد آمد در اينجا يكى از حديث [ حشمت ] خواجه بو سهل در دلهاى خدمتكاران امير مسعود كه چون او را بديدند ، اگر خواستند و اگر 2 نه او را بزرگ داشتند كه مردان را جهد اندر آن بايد كرد تا يك‌بار وجيه 3 گردند و نامى ، چون گشتند و شد 4 و اگر در محنت باشند يا نعمت ايشان را حرمت دارند و تا در گور نشوند ، آن نام ازيشان نيفتد . و ديگر حديث آن ملطّفه‌ها و دريدن آن و انداختن در آب ، كه هم آن نويسندگان و هم آن كسان كه بديشان نبشته بودند ، چون اين حال بشنيدند ، فارغ‌دل گشتند كه بدانستند كه او نيز 5 بسر آن بازنخواهدشد و پادشاهان را اندرين ابواب الهام از خداى ، عزّ و جلّ ، باشد . فامّا 6 حديث حشمت : چنين خواندم در اخبار خلفا كه چون هارون الرّشيد 7 ، امير المؤمنين از بغداد قصد خراسان كرد - و آن قصّه دراز است و در كتب مثبت 8 كه قصد بچه سبب كرد - چون بطوس رسيد ، سخت نالان 9 شد و بر شرف 10 هلاك شد ، فضل ربيع 11 را بخواند - و وزارت او داشت از پس آل برمك 12 - چون بيامد برو خالى كرد و گفت : يا فضل ، كار من به پايان آمد و مرگ نزديك است ، چنان بايد كه چون سپرى شوم ، مرا اينجا دفن كنيد و چون از دفن و ماتم فارغ شويد ، هر چه با من است از خزائن و زرّادخانه 13 و ديگر چيزها و غلامان و ستوران بجمله بمرو فرستى نزديك پسرم مأمون كه محمّد را بدان حاجت نيست و وليعهدى بغداد و تخت خلافت و لشكر و انواع خزائن او دارد . و مردم را كه اينجااند ، لشكريان و خدمتكاران ، مخيّر 14 كن تا هر كسى كه خواهد كه نزديك مأمون 15 رود ، او را بازندارى و چون ازين فارغ شدى ، ببغداد شوى نزديك محمّد و وزير و ناصح وى باشى و آنچه نهاده‌ام ميان هر سه فرزند 16 ، نگاه‌دارى و بدانكه تو و همه خدمتكاران من اگر غدر 17 كنيد و راه بغى 18