كه راهها ناايمن شده است و تنها نبايد رفت كه خللى افتد . چون نامه رسيد سوى او كه خداوند از رى حركت كرد ، دستورى داد تا بيامدم و راه از نشابور تا اينجا سخت آشفته است ، نيك احتياط كردم تا بتوانستم آمد . امير گفت : آن ملطّفههاى خرد كه بو نصر مشكان ترا داد و گفت آن را سخت پوشيده بايد داشت تا رسانيده آيد 1 ، كجاست ؟ گفت : من دارم و زين فروگرفت 2 و ميان نمد باز كرد و ملطّفهها در موم گرفته 3 بيرون كرد و پس آن را از ميان موم بيرون گرفت 4 . امير ، رضى اللّه عنه ، بو سهل زوزنى را گفت : بستان ؛ بو سهل آن را بستد . گفت : بخوان تا چه نبشتهاند . يكى 5 بخواند ، گفت : هم از آن بابت 6 است كه خداوند مىگفت و ديگرى بخواند و بنگريست ، همان 7 بود ؛ گفت : همه بر يك نسخت 8 است . امير يكى بستد و بخواند و گفت بعينه 9 همچنين به من از بغلان نبشته بودند كه مضمون اين ملطّفهها چيست ؛ سبحان اللّه العظيم 10 ! پادشاهى عمر به پايان آمده 11 و همه مرادها بيافته و فرزندى را بينوا به زمين بيگانه بگذاشته با بسيار دشمن ، اگر خداى ، عزّ و جلّ ، آن فرزند را فرياد رسيد و نصرت داد تا كارى چند بر دست او برفت ، واجب چنان كردى كه شادى نمودى ، خشم از چه معنى بوده است ؟ ! بو سهل و ديگران كه با امير بودند ، گفتند : او ديگر خواست و خداى ، عزّ و جلّ ، ديگر كه اينك جايگاه او 12 و مملكت و خزائن و هر چه داشت ، به خداوند ارزانى داشت 13 ؛ و واجب است اين ملطّفهها را نگاه داشتن تا مردمان آن را بخوانند و بدانند كه پدر چه مىسگاليد 14 و خداى ، عزّ و جلّ ، چه خواست و نيز دل 15 و اعتقاد نويسندگان بدانند . امير گفت : چه سخن است كه شما مىگوييد ؟ ! اگر به آخر عمر چنين يك جفا 16 واجب داشت و اندرين او را غرضى بود ، بدان هزار مصلحت بايد نگريست كه از آن ما نگهداشت ، و بسيار زلّت بافراط 17 ما در گذاشته است 18 و آن گوشمالها 19 مرا امروز سود خواهد داشت . ايزد ، عزّ ذكره ، بر وى رحمت كناد كه هيچ مادر چون محمود نزايد ؛ و امّا نويسندگان را چه گناه توان نهاد 20 ؟ كه مأموران بودند و مأمور را از فرمانبردارى چه چاره است ، خاصّه پادشاه 21 ؛ و اگر ما دبيرى 22 را فرمائيم كه چيزى نويس ، اگر چه استيصال 23 او در آن باشد ، زهره 24 دارد كه ننويسد ؟ و فرمود تا جملهء
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 23
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٣