سخن جز نيكوئى نگويم كه قريب سيزده و چهارده سال او را مىديدم در مستى و هشيارى و به هيچوقت سخنى نشنودم و چيزى نگفت كه از آن دليلى توانستى كرد بر بدى اعتقاد وى 1 . من اين دانم كه نبشتم و برين گواهى دهم در قيامت ؛ و آن كسان كه آن محضرها ساختند ، ايشان را محشرى 2 و موقفى 3 قوى خواهد بود ، پاسخ خود دهند ؛ و اللّه يعصمنا و جميع المسلمين من الحسد و الهرّة و الخطاء و الزّلل بمنّه و فضله 4 . چون حال حشمت بو سهل زوزنى اين بود كه بازنمودم ، او بدامغان رسيد ، امير بر وى اقبالى كرد سخت بزرگ 5 و آن خلوت برفت ، همه خدمتكاران بچشمى ديگر به دو نگريستند كه او را بزرگ ديده بودند و ايشان را خود هوسها بآمدن اين مرد بشكست 6 كه شاعر گفته است : شعر
اذا جاء موسى و القى العصا * فقد بطل السّحر و السّاحر
7 و مرد بشبه وزير 8 ى گشت و سخن امير همه با وى مىبود ، و باد 9 طاهر و ازان ديگران همه بنشست و مثال در هر بابى او مىداد و حشمتش زيادت مىشد .
و چون امير شهاب الدّولة از دامغان برداشت 10 و به ديهى 11 رسيد بر يك فرسنگى دامغان كه كاريزى بزرگ 12 داشت ، آن ركابدار 13 پيش آمد كه بفرمان سلطان محمود رضى اللّه عنه گسيل كرده آمده بود با آن نامهء توقيعى 14 بزرگ به احماد 15 خدمت سپاهان و جامه خانه و خزائن و آن ملطّفههاى خرد به مقدّمان لشكر و پسر كاكو و ديگران كه فرزندم عاق است 16 ، چنان كه پيش ازين بازنمودهام . ركابدار پياده شد و زمين بوسه داد و آن نامهء بزرگ از بر قبا بيرون كرد و پيش داشت . امير ، رضى اللّه عنه ، اسب بداشت 17 و حاجبى نامه بستد و به دو داد و خواندن گرفت 18 ؛ چون به پايان آمد ، ركابدار را گفت :
پنج و شش ماه شد ، تا اين نامه نبشتند ، كجا مانده بودى و سبب دير آمدن تو چه بود ؟
گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، چون از بغلان 19 بنده برفت سوى بلخ ، نالان شد 20 و مدّتى ببلخ بماند ، چون بسرخس رسيد ، سپاهسالار خراسان حاجب غازى 21 آنجا بود و خبر آمد كه سلطان محمود فرمان يافت 22 و وى سوى نشابور رفت و مرا با خويشتن برد و نگذاشت رفتن كه خداوند 23 به سعادت مىبيايد 24 ، فايده نباشد از رفتن