تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
اين . پيش امير آمد با خلعت و خدمت كرد 1 و از لفظ عالى ثنا 2 شنيد و پس به خيمهء طاهر آمد و طاهر ثناى بسيار گفتش . و اعيان رى را آنجا خواندند 3 و طاهر آن حال با ايشان بگفت ، سخت شاد شدند و فراوان دعا و ثنا گفتند . پس طاهر مثال داد حسن سليمان را تا با خلعت سوى شهر رفت با بسيار لشكر و اعيان با وى و شهر را آذين بسته بودند ، بسيار نثار كردند و وى را در سرايى كه ساخته بودند ، سخت نيكو فرودآوردند و مردمان نيكو حق گزاردند . 4 و امير شهاب الدولة 5 مسعود ديگر روز ، الخميس لثلث عشر ليلة مضين من رجب سنة احدى و عشرين و أربعمائة 6 از شهر رى حركت كرد بطالع سعد و فرخى 7 با اهبتى 8 و عدّتى 9 و لشكرى سخت تمام و بر دو فرسنگى 10 فرودآمد ؛ و بسيار مردم به خدمت 11 و نظّاره تا اينجا بيامده بودند . ديگر روز آنجا برنشست 12 و حسن سليمان و قوم را بازگردانيد و تفت 13 براند ؛ چون بخوار 14 رى رسيد ، شهر را بزعيم 15 ناحيت سپرد و مثالها كه دادنى بود بداد و پس برفت . چون بدامغان رسيد ، خواجه بو سهل زوزنى 16 آنجا پيش آمد گريخته از غزنين 17 ، چنان كه پيش ازين شرح كرده آمده است و امير او را بنواخت ؛ و مخفّ 18 آمده بود با اندك مايه تجمّل . چندان آلت 19 و تجمّل آوردندش اعيان امير مسعود كه سخت بنوا 20 شد و امير با وى خلوتى كرد كه از نماز ديگر 21 تا نيم‌شب بكشيد . و به روزگار گذشته كه امير شهاب الدّولة بهرات مىبود ، محتشم‌تر خدمتكاران او اين مرد بود ، امّا با مردمان بد ساختگى 22 كردى و درشت 23 و ناخوش و صفرائى عظيم 24 داشت ؛ و چون حال وى ظاهر است ، زيادت از اين نگويم كه گذشته است و غايت كار آدمى مرگ است ، نيكوكارى و خوى نيك بهتر تا به دو جهان سود دارد و بر دهد . و چون اين محتشم را حال و محل نزديك امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، بزرگتر از ديگر خدمتكاران بود ، در وى حسد كردند و محضرها 25 ساختند و در اعتقاد وى سخن گفتند و وى را بغزنين آوردند در روزگار سلطان محمود و به قلعت بازداشتند 26 ، چنان كه بازنموده‌ام در تاريخ يمينى 27 ؛ و وى رفت و آن قوم كه محضر ساختند ، رفتند و ما را نيز مىببايد رفت كه روز عمر به شبانگاه آمده است 28 و من در اعتقاد اين مرد