عادل و مهربان و ضابط 1 ، چون او خود به سعادت بازگشت و تا آن خداوند برفته است ، اين خداوند هيچ نياسوده است و نمد اسبش 2 خشك نشده است ؛ جهان مىگشاد و متغلّبان 3 و عاجزان 4 را مىبرانداخت 5 ، چنان كه اگر اين حادثهء بزرگ مرگ پدرش نيفتادى ، اكنون ببغداد رسيده بودى و ديگر عاجزان و نابكاران را برانداخته و رعاياى آن نواحى را فرياد رسيده [ و ] همچنين حلاوت عدل 6 بچشانيده 7 ؛ و تا اين غايت كه رايت 8 وى به سپاهان بود ، معلوم است كه اينجا در شهر و نواحى ما حاجبى بود شحنه 9 با سوارى دويست ، و كسى را از بقاياى مفسدان زهره نبود كه بجنبيدى كه اگر كسى قصد فسادى كردى و اينجا آمدى و شوكتش هزار يا دو هزار يا كمتر و بيشتر بودى تا ده هزار ، البتّه 10 جوانان و دليران ما سلاح برداشتندى و به شحنهء خداوندى پيوستندى تا شرّ آن مفسدان به پيروزى خداى 11 ، عزّ و جلّ ، كفايت كردندى ؛ و اگر اين خداوند تا مصر مىرفتى ، ما را همين شغل مىبودى 12 ، فرق نشناسيم ميان اين دو مسافت و اگر خداوند چون از شغلها كه پيش دارد ، فارغ گشت - و زود باشد كه فارغ گردد ، چه پيش همّت بزرگش خطر 13 ندارد - و چنان باشد كه به سعادت اينجا بازآيد و يا سالارى فرستد ، امروز بنده و فرمانبردارند ، آن روز بندهتر 14 و فرمانبردارتر باشيم كه اين نعمت بزرگ را كه يافتهايم ، تا جان در تن ماست ، زود زود 15 از دست ندهيم و اگر امروز كه نشاط رفتن 16 كرده است ، تازيانهيى اينجا بپاىكند ، او 17 را فرمان بردار باشيم ، سخن ما اينست كه بگفتيم . و خطيب روى بقوم كرد و گفت : اين فصل كه من گفتم ، سخن شما هست ؟ همگان گفتند : هست ، بلكه زياده ازينيم در بندگى .
طاهر گفت : جزاكم اللّه خيرا 18 ، سخن نيكو گفتيد و حقّ بزرگ راعى 19 بجاى آورديد . و برخاست نزديك امير رفت و اين جواب بازگفت . امير سخت شادمانه شد و گفت : اى طاهر ، چون سعادت آيد ، همه كارها فراخور يكديگر آيد 20 ؛ سخت بخردوار 21 جوابى است و اين قوم مستحقّ 22 همه نيكوييها هستند . بگوى تا قاضى و رئيس و خطيب و نقيب علويان 23 و سالار غازيان را 24 خلعتها راست كنند 25 هم اكنون ، از [ آن ] رئيس و نقيب علويان و قاضى زر و از آن ديگران زراندود 26 ، و بپوشانند و پيش آر تا
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 19
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٩