تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
مردم آزمايش را 1 تا خود از شما چه اثر ظاهر شود . اگر طاعتى ببينيم بىريا 2 و شبهت 3 ، در برابر آن عدلى كنيم و نيكو داشتى 4 كه از آن تمام‌تر نباشد و پس اگر بخلاف آن باشد ، از ما دريافتن 5 ببينيد فراخور آن ، و نزديك خداى ، عزّ و جلّ ، معذور باشيم كه شما كرده باشيد و ناحيت سپاهان و مردم آن جهانيان را 6 عبرتى تمام 7 است . بايد كه جوابى جزم قاطع دهيد نه عشوه 8 و پيكار 9 ، چنان كه بر آن اعتماد توان كرد . چون ازين سخن فارغ شد ، اعيان رى در يكديگر نگريستند و چنان نمودند 10 كه دهشتى 11 و حيرتى سخت بزرگ بديشان راه نمود 12 و اشارت كردند سوى خطيب شهر - و مردى پير و فاضل و اسنّ 13 و جهان گشته بود - او برپاىخاست و گفت : زندگانى ملك اسلام دراز باد ، اينها در اين مجلس بزرگ و اين حشمت از حد گذشته از جواب عاجز شوند و محجم 14 گردند ؛ اگر راى عالى بيند ، فرمان دهد يكى را از معتمدان درگاه تا بيرون بنشيند و اين بندگان آنجا روند كه طاهر دبير آنجا نشيند و جواب دهند . امير گفت : نيك آمد . و اعيان رى را به خيمهء بزرگ آوردند كه طاهر دبير آنجا مىنشست - و شغل همه بر وى مىرفت 15 كه وى محتشم‌تر بود - و طاهر بيامد بنشست و پيش وى آمدند اين قوم و با يكديگر نهاده بودند 16 كه چه پاسخ دهند . طاهر گفت : سخن خداوند 17 شنوديد ، جواب چيست ؟ گفتند : زندگانى خواجهء عميد 18 دراز باد ، همه بندگان سخن بر يك فصل 19 اتفاق كرده‌ايم و با خطيب 20 بگفته و او آنچه از زبان ما بشنود با امير بگويد . طاهر گفت : نيكو ديده‌ايد تا سخن دراز نشود ، جواب چيست ؟ خطيب گفت : اين اعيان و مقدّمان گروهىاند كه هر چه ايشان گفتند و نهادند ، اگر دو بار هزار هزار درم در شهر و نواحى آن باشد ، آن را فرمان بردار باشند و مىگويند : قريب سى سال بود تا ايشان در دست ديلمان اسير بودند و رسوم اسلام مدروس 21 بود كه كار ملك از چون فخر الدّولة 22 و صاحب اسماعيل عباد 23 بزنى و پسرى عاجز 24 افتاد و دستها به خداى ، عزّ و جلّ ، برداشته تا ملك اسلام را ، محمود 25 ، در دل افكند 26 كه اينجا آمد و ايشان را فرياد رسيد و از جور و فساد قرامطه 27 و مفسدان برهانيد و آن عاجزان را كه ما را نمىتوانستند داشت 28 ، بركند و از اين ولايت دور افگند و ما را خداوندى گماشت