تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
را 1 امير محمّد را 2 بغزنين خوانده آمد تا اضطرابى 3 نيفتد و به هيچ حال اين كار از وى برنيايد كه جز بنشاط و لهو 4 مشغول نيست . خداوند را كه وليعهد پدر به حقيقت اوست ببايد شتافت بدلى قوى و نشاطى تمام تا هر چه زودتر بتخت ملك رسد كه چندان است كه نام بزرگ او از خراسان بشنوند ، به خدمت پيش آيند . » و والدهء امير مسعود و عمّتش ، حرّهء ختّلى نيز نبشته بودند و بازنموده كه بر گفتار اين بندگان اعتمادى تمام بايد كرد كه آنچه گفته‌اند حقيقت است . امير ، رضى اللّه عنه ، بدين نامه‌ها كه رسيد سخت قوىدل شد و مجلس كرد 5 و اعيان قوم خويش را بخواند و اين حالها با ايشان بازراند و گفت : كارها برين جمله شد ، تدبير چيست ؟ گفتند : رأى درست آن باشد كه خداوند بيند . گفت : اگر ما دل درين ديار 6 بنديم ، كار دشوار شود و چندين ولايت به شمشير گرفته‌ايم و سخت با نام است ، آخر 7 فرع است و دل در فرع بستن و اصل را بجاى ماندن محال 8 است و ما را صواب آن مىنمايد كه بتعجيل سوى نشابور و هراة رانيم و قصد اصل كنيم و اگر چنين كه نبشته‌اند بىجنگى اين كار يكرويه گردد 9 و بتخت ملك رسيم و منازعى 10 نماند ، باز تدبير اين نواحى بتوان كرد . گفتند : رأى درست‌تر اين است كه خداوند ديده است ، هر چه از اينجا زودتر رود صواب‌تر . گفت : ناچار اينجا شحنه‌يى 11 بايد گماشت ، كدام كس را گماريم و چند سوار ؟ گفتند : خداوند كدام بنده را اختيار كند ؟ كه هركس كه بازايستد 12 ، به كراهيت 13 بازايستد و پيداست كه اينجا چند مردم مىتوان گذاشت و اگر مردم رى وفا خواهند كرد ، نام را 14 كسى ببايد گذاشت و اگر وفا نخواهند كرد ، اگر چه بسيار مردم ايستانيده آيد 15 ، چيزى نيست . گفت : راست 16 من هم اين انديشيده‌ام كه شما مىگوييد و حسن سليمان 17 را اينجا خواهم ماند با سوارى پانصد دل‌انگيز 18 . فردا اعيان رى را بخوانيد تا آنچه گفتنى است درين باب گفته آيد كه ما به همه حالها 19 پس‌فردا بخواهيم رفت كه روى مقام كردن نيست 20 . گفتند : چنين كنيم ؛ و بازگشتند و كسان فرستادند سوى اعيان رى و گفتند فرمان عالى بر آن جمله است كه فردا همگان بدر سراى پرده باشند . گفتند : فرمانبرداريم .