مصدر باب تفعل از مجرد فقدان
( 8 ) - به دو : به او يعنى به تو ( غازى ) ، التفات از ضمير حاضر به غايب يا باصطلاح نقل قول غير مستقيم
( 9 ) - نشسته : صفت مشتق از مادهء فعل ماضى بمعنى فاعلى ، حال
( 10 ) - برخاستى : بجاى برخيزد ، بشيوهء امروز
( 11 ) - درگذارند : ببخشايند و عفو كنند
( 12 ) - در حيلت افتادند : به چارهگرى پرداختند ، مرحوم دكتر فياض نوشتهاند شايد « ايستادند »
( 13 ) - برنخيزد : كمر راست نكند
( 14 ) - پس به دو سه روز : پس از دو سه روز
( 15 ) - بيغوله : بفتح اول و سكون دوم كنج و گوشه و كنار
ص 282
( 1 ) - خشت از جاى خويش برفت : نظير تير از كمان در رفت و كار بوقوع پيوست
( 2 ) - بدرگ : بداصل و سركش
( 3 ) - مىبشوند : همانا مىروند
( 4 ) - محال : بضم اول باطل و غلط
( 5 ) - مقام كنى : بضم اول اقامت كنى
( 6 ) - معنى جمله : كار تدارك شود و اصلاح پذيرد ، چنان كه ديديم بيهقى گاهى پس از مسند اليه افعال مجهول « را » مىآورد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 16 شمارهء ( 2 )
( 7 ) - دوسرپوشيده : مراد كنيزكان كه ذكر آن رفت
( 8 ) - گشايد : حاصل شود
( 9 ) - سعيد صراف : پيشكار غازى
( 10 ) - استقصا : كوشش تمام در كارى كردن و به نهايت آن رسيدن ، مخفف استقصاء مصدر باب استفعال
( 11 ) - شايند :
شايسته باشد ، فعل مضارع
( 12 ) - صامت : بكسر ميم خاموش ، كنايه از سيم و زر
( 13 ) - ناطق : بكسر سوم گويا ، كنايه از ستور و بنده و مال جاندار مقابل صامت
( 14 ) - ستور - بانى : نگاهدارى ستوران يا چهارپايان
( 15 ) - خواجه : در اينجا و سطر بعد مراد عبدوس است كه معتمد سلطان بود ، عطف بيان يا بدل « تو »
( 16 ) - مرا از خداى بپذيرى : دربارهء من با خدا عهد كنى ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 233 شمارهء ( 6 )
( 17 ) - كه : آنگاه كه ، حرف ربط
( 18 ) - بنه نبينم : بنبينم ( همانا نخواهم ديد ) ، رسم الخط است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ، تقديم باى تأكيد بر نون نفى
( 19 ) - ضمان كرد : بفتح اول ضمانت كرد و پذيرفت
( 20 ) - آگوش : آغوش
ص 283
( 1 ) - امير را دل بپيچيد : امير دلتنگ و رنجه خاطر شد - در اينجا باى تأكيد جدا از فعل نوشته شده است
( 2 ) - محمل : بفتح اول و سكون دوم و كسر سوم هودج ، آنچه كه با آن چيزى حمل شود
( 3 ) - كژاوه : كجاوه
( 4 ) - بوعلى كوتوال : مراد سرهنگ بوعلى كوتوال غزنين
( 5 ) - نامه نويسند توقيعى : نامهء توقيعى يا امضاء شده رسيده ، آوردن صفت ( توقيعى ) پس از پايان جمله براى تأكيد است
( 6 ) - حوائج كشيدن را : براى حمل اسباب و وسائل آشپزخانه و لوازم مطبخ - حوائج يا حوايج ديگافزارها جمع حاجت
( 7 ) - كان آخر . . . :
اين پايان زمان ديدار با وى بود
( 8 ) - نيز : پس از آن ، قيد زمان
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 387
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٣٨٧