بصلاح آيد : اصلاح پذيرد و به نيكى گرايد و فساد نكند
( 22 ) - چه گويد : چه مصلحت مىداند
( 23 ) - نازك : ظريف و دقيق
( 24 ) - مفوض : واگذاشته ، اسم مفعول از تفويض
( 25 ) - مىكند و مىفرمايد : فعل مضارع اخبارى بجاى انشائى ( بكند و بفرمايد )
( 26 ) - دل بر من گران نكند : از من آزرده و رنجه خاطر شود
ص 270
( 1 ) - با خويشتن بازاندازيم : در نزد خود ( نظر ترا ) باز طرح مىكنيم و مىسنجيم
( 2 ) - پيش آمد : بحضور رسيد
( 3 ) - تعدىيى : تعدييى ، مراد تعدى بزرگ و افزون ، ياى وحدت در اينجا براى تكثير در وصف است
( 4 ) - تهور : با بىباكى در افتادن در كارى ، مصدر باب تفعل
( 5 ) - تأويل : تفسير كردن ، مصدر باب تفعيل
( 6 ) - تبسط : گستاخى نمودن ، مصدر باب تفعل از مجرد بسط بمعنى گستردن
( 7 ) - آلت : در اينجا مراد اسباب و وسايل
( 8 ) - نيز : ديگر ، از اين پس ، قيد زمان
( 9 ) - ببايد : بايسته و ضرور و لازم باشد ، فعل تام ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 30 شمارهء ( 14 )
( 10 ) - شر : بفتح اول بدى و مجازا بمعنى فتنه و غائله
( 11 ) - معنى سه جمله : اگر غلبه و تسلطى پيدا نكنند از درگاه بروند و با بيشتر لشكرى كه با آنان همپيمانند ، طغيان كنند
( 12 ) - عارض : آنكه سپاهيان را بر پادشاه عرض دهد ، لشكر نويس يا رئيس ديوان عرض
( 13 ) - خوانچه : كنايه از خوردنى و مائده - خوانچه مصغر خوان بمعنى طبق بزرگ
( 14 ) - گرفتند : آغاز كردند
( 15 ) - لاگشته : لاگشته و لاخشته نوعى از آش است كه از سماق پزند در برهان فقط لاخشته و لاخشه را نوشتهاند بمعنى تتماج . . . احتمال مىدهيم اين لاخشته و لاخشه همان آش خميرى است كه امروز در خراسان بنام « لخشك » معروف است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 16 ) - رشته : بكسر اول آش و حلوا و پلاو
ص 271
( 1 ) - سودا : بفتح اول و سكون دوم فكر نادرست و بيهوده مجازا ، مخفف سوداء
( 2 ) - از دل شما بردارد : شاه نگرانى شما را رفع مىكند
( 3 ) - شمايان : در زبان محاوره امروز بجاى اين « شماها » گفته مىشود ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 42 شمارهء ( 12 )
( 4 ) - نماز پيشين :
هنگام نماز ظهر ، نيمروز
( 5 ) - به : حرف اضافه بمعنى در
( 6 ) - ژاژ مىخايند : به كنايه مراد سخنان هرزه و ياوه مىگويند ؛ ژاژ بوتهء گياهى باشد به غايت مفيد و شبيه به درمنه در نهايت بىمزگى و هرچند شتر آن را بخايد ( بجود ) نرم نشود و بسبب بىمزگى فرونبرد . . . ( برهان قاطع )
( 7 ) - قباى خاص : جامهء پوشيدنى ويژهء سلطان
( 8 ) - بزر : زرين يا زربفت ، صفت
( 9 ) - دو شمشير حمايل : دو شمشير داراى حمايل ؛ حمايل بمعنى بند شمشير ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 39 شمارهء ( 26 )
( 10 ) - معنى دو جمله : حاجبان قباها را بر پشت آن دو نهادند و دو
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 381
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٣٨١