دوم و كسر سوم ، نگاه كنيد به صفحهء 180 شمارهء ( 17 )
( 5 ) - بشوريده : بشوليده و سخت شوريده درهم و آشفته ، مسند ، است رابطه ، خراسان مسند اليه ؛ بشوريدن و شوريدن بهر دو صورت در لغتنامهء دهخدا ضبط است
( 6 ) - فخر الدولة : مراد ابو الحسن على از امراى آل بويه فرزند ركن الدولة كه از سال 366 تا 373 بر اصفهان و رى و همدان و گرگان و بخشى از طبرستان حكمفرمائى داشت
( 7 ) - مشاهره : مواجب ماهيانه ، در عربى مصدر باب مفاعله است بمعنى ماهيانه كردن چيزى را
( 8 ) - متوارى : پنهان و پوشيده
( 9 ) - نعوذ . . . : پناه بر خدا مىبريم از بختبرگشتگى
( 10 ) - نوادر : بفتح اول و كسر چهارم چيزهاى شگفت و ديرياب ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 162 شمارهء ( 20 )
( 11 ) - حفظه . . . : خداى او را نگه داراد و زنده بداراد
( 12 ) - منوچهر : مراد فلك المعالى منوچهر بن قابوس بن وشمگير از ديالمهء آل زيار ( 403 - 423 ) كه بقبول اطاعت محمود تن درداد و دختر محمود را بزنى خواستگارى كرد
( 13 ) - حره : بضم اول و تشديد دوم مؤنث حر بمعنى زن آزاده ، لقبى براى زنان نژاده ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 243 شمارهء ( 21 )
( 14 ) - خواجه على ميكائيل : از رجال مشهور دربار مسعود كه از سفيران بغداد پذيرائى مىكرد و به سالارى حجاج در سال 423 خلعت پوشيد
( 15 ) - سنهء . . . :
سال 430
ص 255
( 1 ) - اصطناع : نيكوداشت و احسان ، مصدر باب افتعال
( 2 ) - خوازه : قبهاى را گويند كه در عروسيها زنند ، نگاه كنيد به صفحهء 36 شمارهء ( 17 )
( 3 ) - اميرك بيهقى : دبير بود و در زمان مسعود صاحب بريد بلخ شد ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 206 شمارهء ( 11 )
( 4 ) - انها : مخفف انهاء ، مصدر باب افعال بمعنى خبر دادن
( 5 ) - دستورى : رخصت و اجازه ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 9 شماره ( 14 )
( 6 ) - سنه . . . : سال 414
( 7 ) - ساختن : تدارك و آماده شدن و تهيه ديدن
( 8 ) - آيت : مجازا بمعنى اعجوبه ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 249 شمارهء ( 7 )
( 9 ) - بسيار فضل بيرون از علم شرع حاصل كرده ، صفت مركب ساختهشده از مادهء فعل ماضى بمعنى فاعلى ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 44 شمارهء ( 12 )
( 10 ) - بىفرمان عالى : بىاجازه و امر والاى پادشاه : از اينجا استنباط مىشود كه قاضى بىفرمان و اجازه پادشاه نمىتوانست حوزهء قضا را ترك كند
( 11 ) - در دل كرده بود : نيت و قصد كرده بود
( 12 ) - تدريس را : براى درس گفتن ، را حرف اضافه
ص 256
( 1 ) - نشست و خاست : همنشينى و همصحبتى ، اسم مركب ساختهشده از دو مادهء فعل ماضى ، تركيب عطفى ، نظير آن ديد و شناخت بمعنى معرفت و آشنائى ، سعدى در غزلى فرمايد :
دريغ صحبت ديرين و حق ديد و شناخت * كه سنگ تفرقه ايام در ميان انداخت