ميمون مردى بسيار مال از كدخدايان غزنين بود ( حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 3 ) - افزون صد فتوى : بيش از صد رأى شرعى
( 4 ) - قضا : بفتح اول داورى مخفف قضاء
( 5 ) - معنى عبارت : بخواست خدا و دستورى او
( 6 ) - قاضى قضاة : داور داوران
( 7 ) - امام ابو حنيفه :
امام اعظم ، نعمان بن ثابت ، از امامان چهارگانه اهل سنت و پيشوايان اهل رأس و قياس و اجتهاد ( 80 - 150 )
( 8 ) - امام مطلق : پيشواى مسلم و بىمعارض و بىچونوچرا
( 9 ) - اهل اختيار : مراد همان اهل رأى و قياس و اجتهاد است
( 10 ) - بىمنازع : بىمعارض و بىمخالف - منازع اسم فاعل منازعه
( 11 ) - مختصر صاعدى : نام كتاب قاضى ابو العلاء صاعد
( 12 ) - كرده است : تأليف و تصنيف كرده است
( 13 ) - ملاء سلطان مسعود و محمد : ملاى ( - آموزگار ) سلطان مسعود و محمد ؛ ملا : بضم اول و تشديد دوم مأخوذ از مولاى تازى ، لقب استاد و معلم . . . صاحب تاج العروس گمان مىكند اين كلمه را ايرانيان از مولى ساختهاند ( لغتنامهء دهخدا )
( 14 ) - ابنا السلطان : دو پسر سلطان ، نون تثنيه ( ابنان ) طبق قواعد عربى در حال اضافه حذف شده است
( 15 ) - بو يوسف : ابو يوسف قاضىالقضات هارون الرشيد
( 16 ) - زفر : بضم اول و فتح دوم ، نام يكى از اصحاب ابو حنيفه
( 17 ) - ابو الهيثم : بفتح هاء و سكون ياء و فتح ثاء خوانده شود ، نگاه كنيد به لغتنامهء دهخدا
( 18 ) - خال والده :
دائى مادر
( 19 ) - تكليف كرد : فرمان داد و درخواست
( 20 ) - سنهء . . . : سال 385
( 21 ) - در بستيان : دروازهء اهل بست ، نظير آن در تازيان منسوب بمأمون خليفه ، نگاه كنيد به لغتنامهء دهخدا
( 22 ) - درس كردى : تدريس مىكرد
( 23 ) - معنى جملهء دعائى : خدايش زنده و باقى بگذارد
( 24 ) - بر جاى : زنده و باقى ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 45 شمارهء ( 7 )
( 25 ) - ساحل الحياة : كرانهء درياى زندگى
( 26 ) - افگار : بفتح اول و سكون در اينجا بمعنى زمينگير
( 27 ) - زكى : بفتح اول و كسر دوم و تشديد سوم پاكدامن
( 28 ) - محمود : عطف بيان يا بدل برادرش
( 29 ) - معنى جمله : سوك وى را بر پاى دار
( 30 ) - من : مراد سلطان محمود است
( 31 ) - معنى جمله : ولى درباره اين كار ( برگزارى ماتم ) حرفهائى خواهند زد و تواند بود كه بر من خرده گيرند ( چه رسم نبوده است كه پادشاه به خودى در مجلس سوك يكى از رعاياى خويش حضور يابد )
ص 246
( 1 ) - ساخت زر : زين و برگ زرين اسب ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 52 شمارهء ( 19 )
( 2 ) - تشريف : بزرگداشت و بزرگ گردانيدن ، مجازا به علاقهء سببيت ( تسميه سبب باسم مسبب ) بمعنى خلعت . حافظ فرمايد :
هرچه هست از قامت ناساز بىاندام ماست * ورنه تشريف تو بالاى كس كوتاه نيست
( 3 ) - معنى جمله : در دادن خلعتها دقت و سختگيرى مىكردهاند
( 4 ) - درازى : طول يا اطاله