تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
چنان كه برخى حدس زده‌اند ماليده در اينجا مصحف باليده باشد بمعنى بلند و درازشده ، مصدر آن باليدن ( 22 ) - پوشيده كرده : پنهان داشته ، مسند ، موى مسند اليه ، مىبود رابطه ( 23 ) - حرس : بفتح اول و دوم پاسبانان جمع حارس و نيز بمعنى كشيك‌خانه - والى حرس : حاكم و فرمانده پاسبانان يا رئيس كشيك‌خانه ( 24 ) - دست : صنف و گونه ( 25 ) - معنى جمله : خواجه بو سهل را برين كار كه برانگيخت و واداشت ( 26 ) - آب خويش : آبروى خود ( 27 ) - براثر : بر پى ( قضات و فقها ) ( 28 ) - مكرمت : بفتح اول و سكون دوم و ضم سوم بزرگداشت و اكرام و جوانمردى و نوازش ( 29 ) - اگر خواستند يا نه : خواه‌ناخواه ( 30 ) - نه‌تمام : نيم‌تمام ( 31 ) - مىژكيد : بفتح سوم يعنى از روى خشم و قهر در زير لب سخن مىگفت ( 32 ) - بتابيد : خشمگين و در تاب شد ص 232 ( 1 ) - را : براى ، حرف اضافه ( 2 ) - برسيد : به پايان آمد و تمام شد و سپرى گشت ( 3 ) - كرا كند يا كرى كند : بكسر اول ارزش دارد و لايق و سزاوار باشد ( 4 ) - معنى جمله : من برتر از حسين بن علىّ بن ابى طالب نيستم ( 5 ) - صفرا بجنبيد : به كنايه يعنى خشمگين شد ( 6 ) - فرا : حرف اضافه بمعنى به ( 7 ) - معنى جمله : نزديك بود كه به ناسزا گفتن پردازد ( 8 ) - كه : حرف ربط براى تعليل - معنى دو جمله : آيا اين انجمن شاهى احترامى ندارد ؟ چه ما بفرمان سلطان در آن فراهم آمده‌ايم ( 9 ) - كارى را : براى كارى بزرگ ؛ آوردن ياى وحدت براى تعظيم و تعريف است ؛ سعدى فرمايد :
اگر درويش در حالى بماندى * سردست از دو عالم برفشاندى
ص 162 گلستان بكوشش نگارنده ( 10 ) - ضياع : بكسر اول جمع ضيعه بمعنى آب و زمين ( 11 ) - طوع : بفتح اول و سكون دوم فرمان بردن ( 12 ) - حاكم : داور و قاضى ( 13 ) - سجل كرد : بكسر اول و دوم فتوى داد و تصديق و تأييد و ثبت كرد ( 14 ) - مجلس : در اينجا بمعنى گزارش و صورت جلسه يا صورت مجلس ( 15 ) - على الرسم . . . : بشيوهء مرسوم در مثل و مانند اين ( قضيه ) ( 16 ) - ژاژ مىخائيدم : ياوه مىگفتم و هرزه‌سرائى مىكردم - ژاژ : گياهى است سفيد و خاردار و بدمزه كه اشتر چندانكه بخايد فروبردن نتواند ( لغت‌نامه ) ، كنايه از سخن هرزه ( 17 ) - بستم : يعنى با اكراه . . . ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 18 ) - نواخته داشتم : نواختم ، مصدر مركب ص 233 ( 1 ) - مستوجب : مستحق و سزاوار ، اسم فاعل از استحقاق ( 2 ) - خداوند فرمايد : پادشاه فرمان دهد ( 3 ) - معنى جمله : ولى ايزد بخشاينده مرا بدين حال ترك نكند و يارى نمايد