عبدوس كه از نزديكان سلطان مسعود بود و سخت مورد اعتماد وى ، از لحاظ دستورى عبدوس عطف بيان يا بدل معتمد است و معتمد بهترست كسرهء اضافه نداشته باشد تا با اضافهء تخصيصى مشتبه نشود
( 9 ) - روزى . . . شنودم : به نظر مىرسد يك جمله معترضه باشد كه بيهقى مىگويد « سخن عبدوس را من از استادم شنوده و در اينجا نقل كردهام »
( 10 ) - حجت بزرگتر : دليل بسيار بزرگ يا بزرگترين دليل
( 11 ) - قرمطى : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم و كسر چهارم منسوب به قرامطه در اينجا مراد پير و خلفاى فاطمى مصر ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 18 شمارهء ( 17 )
( 12 ) - القادر باللّه : مراد بيست و ششمين خليفه عباسى احمد ملقب به القادر باللّه ( 381 - 422 ) است
( 13 ) - بيازرد : رنجيد ، بوجه لازم به كار رفته
( 14 ) - نامه از امير محمود بازگرفت : خليفه با محمود قطع مكاتبه كرد
( 15 ) - از اين :
از خلعت گرفتن حسنك ، اين ضمير اشاره - مىگويد مضارع استمرارى ، فاعل آن القادر باللّه
( 16 ) - لوا : مخفف لواء بمعنى درفش و علم
( 17 ) - تا : حرف ربط - معنى جمله : بگذار تا فكر كنم و از تردد و شك بيرون آيم
( 18 ) - معنى جمله : عبدوس با بو سهل زوزنى خصومت داشت ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 186
( 19 ) - بار : رخصت ملاقات و اجازه رسيدن به خدمت پادشاه
( 20 ) - طارم : بناى گنبدى شكل ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 193 شمارهء ( 16 )
( 21 ) - معنى جمله : اين قصدهاى بد بمراد او اجراء نشد و ميسر نگشت ، ش ضمير مفعولى است و قصدها فاعل فعل « نرفت »
( 22 ) - اختيار : در اينجا بمعنى مختار ، به كار رفتن اسم به صورت صفت
( 23 ) - خلعت مصريان : تشريف خلفاى فاطمى مصر
( 24 ) - رغم : بفتح اول و سكون دوم ناپسندى و كراهت داشتن
ص 229
( 1 ) - مبالغت : كوتاهى نكردن در كوشش ، مصدر باب مفاعله
( 2 ) - به روزگار وزارتش : در ايام وزارت حسنك ، نگاه كنيد به صفحهء 226 شمارهء ( 5 )
( 3 ) - دراعه : بضم اول جبه و بالاپوش فراخ
( 4 ) - اى سبحان اللّه : در سياق فارسى در اين مورد از اصوات يا شبه جمله است براى بيان تعجب بمعنى شگفتا يا در شگفتم ، مركب است از « اى » حرف ندا + سبحان اللّه ( پاك و منزه مىدانم خداى را ) ، اى حرف ندا در اين تركيب براى تأكيد تعجب است و از جزء دوم معنى لغوى آن مراد نيست
( 5 ) - شقر : به صورت ثغر و شعر و شغر در نسخهها نيز ضبط شده است ، مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند « از اين صورتها تنها صورتى كه معنى مناسبت دارد همان شقر با قاف است كه لغتى است عربى بمعنى اندوه بدل نشسته . . . »
( 6 ) - كالنجر : بفتح لام و سكون نون و فتح جيم ؛ اين كلمه مركب است از دو لفظ هندى كه كالن بمعنى سياه و جر معرب كر بكاف تازى و راء غليظ كه مخصوص لهجهء اهل هند است پس كالنجر بمعنى سياه قلعه و اين قلعه در شمالى لاهور و در جنوب كشمير
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٣٥٠