تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
هميشه با او بود تا آنگاه كه سلطان بر اريكهء ملك نشست او را رياست نيشابور داد . . . ( نقل از لغت‌نامهء دهخدا ) ( 18 ) - معنى جمله : اگرچه اين سخن تند خشم‌آلود بغرور سلطنت گفته شد ( چه سلطان محمود پادشاهى دلير و بىباك و مقتدر و فاتح بوده است ) ( 19 ) - بندگان و خداوندان : چاكران و خواجگان در اينجا مراد از خداوند خليفه و مقصود از بنده سلطان محمود است ( 20 ) - طرايف : بفتح اول جمع طريفه چيزهاى نادر و نو و دلپسند ( 21 ) - آن مصريان : از آن خلفاى فاطمى مصر ( 22 ) - بازآمد : بازگشت ( رسول از بغداد ) ( 23 ) - معنى جمله : تألم خاطر بر سلطان سخت عارض شده بود ( 24 ) - با آن همه : با اين وصف يا با وجود آن ، شبه حرف ربط براى استدراك يعنى رفع توهم ( 25 ) - تعصب : حمايت و پشتى كردن از دين و قوم خود و عداوت و كينه‌ورزى ، مصدر باب تفعل ( 26 ) - فرمان يافت : به كنايه يعنى مرد ( 27 ) - گفت : يعنى امير مسعود گفت ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ص 231 ( 1 ) - مزكيان : شاهدانى كه به پارسائى و پاكى موصوف باشند جمع مزكى ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 224 شمارهء ( 5 ) ( 2 ) - قباله : بفتح اول خط شرعى ، سند ( 3 ) - خواجه‌شماران : ظاهرا يعنى اشخاصى كه در شمار خواجگان بودند ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 4 ) - بو القاسم كثير : در زمان محمود وزير و صاحب ديوان عرض بوده است ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 78 شمارهء ( 11 ) ( 5 ) - بو سهل حمدوى : وزير امير محمد برادر مسعود ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 15 شمارهء ( 25 ) ( 6 ) - دانشمند نبيه : فقيه نبيه ( 7 ) - حاكم لشكر : حاكم لشكر يكى از مناصب لشكرى عهد غزنويان ( نقل از لغت‌نامهء دهخدا ) ظاهرا همان قاضى لشكر است ( 8 ) - نصر خلف : نصر بن خلف ، عطف بيان يا بدل حاكم لشكر ( 9 ) - فراروى : سرشناس و معروف ( لغت‌نامهء دهخدا ) ( 10 ) - كوكبه : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم جماعت مردم ( 11 ) - قوم : گروه ( 12 ) - بود : گذشت و سپرى شد ( 13 ) - حبر : بكسر اول و سكون دوم سياهى دوات ( مركب ) - حبرى رنگ صفت تركيبى ، جبه موصوف ( 14 ) - با سياه مىزد : مايل به سياه بود يا سياه‌گونه بود ( 15 ) - خلق‌گونه : بفتح اول و دوم نيم فرسوده ، صفت تركيبى ( 16 ) - دراعه : بضم اول بالاپوش فراخ ( 17 ) - ردا : بكسر اول عبا و خرقه مخفف رداء - سخت پاكيزه : صفت ردا - سخت قيد پاكيزه ( 18 ) - دستارى نشابورى : بفتح اول و سكون دوم عمامه‌اى برسم اهل نيشابور كه همشهريان حسنك بودند ( 19 ) - ماليده : بر هم نهاده و مرتب ، صفت دستار ( 20 ) - موزه ميكائيلى نو : كفش ميكائيلى نو ، موصوف و صفت - نوعى موزه منسوب به ميكائيل ( نقل از لغت‌نامهء دهخدا ) ( 21 ) - ماليده : در لغت‌نامهء دهخدا آمده است ، « ظاهرا بمعنى بر هم نهاده و مرتب » - شايد
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 352 | محمد بن حسين البيهقي