تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
( نقل از لغت‌نامهء ) ( 10 ) - مكاشفت : آشكارا دشمنى ورزيدن ، مصدر باب مفاعله ( 11 ) - شرطهاى ملكانه : عهد و پيمانهاى شاهانه ، موصوف و صفت ( 12 ) - بعد . . . : پس از بخشايش ايزد متعال ( 13 ) - مهد : بفتح اول و سكون دوم تخت روان ( 14 ) - دردى : بضم اول و سكون دوم رسوب ولا ، در اينجا مراد مطلق شراب - دردى آشاميده حال يا قيد حالت ( 15 ) - خلا : مخفف خلاء بفتح اول جاى خالى ( 16 ) - مشهد : جاى حضور مردم ، پيش چشم ، اسم مكان از شهود ( 17 ) - استخفاف : سبك شمردن و خوار داشتن ، مصدر باب استفعال از مجرد خفت ( 18 ) - وى : يعنى مرا كه خواجه احمد هستم ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 19 ) - رباط : بكسر اول كاروانسرا ، در اينجا مراد خانقاه و دير و اقامتگاه ( 20 ) - سوزيان : مخفف سود و زيان ، اسم مركب در اينجا بمعنى مال و سرمايه ( 21 ) - سطبر : ستبر ، بكسر اول و فتح دوم و سكون سوم كلفت و غليظ ، مقصود آنكه ستبر گردن يا گردن‌كلفت و زورگو شده است ( 22 ) - مىجهاند : به جست‌وخيز و وا مىدارد مجازا يعنى مغرور مىسازد كه از حد خود پاى فراتر نهد و دعوى باطل كند ( 23 ) - معمور : آبادان ، صفت خزانه ، اسم مفعول از عمران ( 24 ) - با بنده : بر بنده ( 25 ) - بنوشت : درپيچيد يا درنورديد ( 26 ) - دويت‌دار : دوات‌دار ( 27 ) - چه شايد بود : چه تواند بودن يعنى چه خواهد شد ص 212 ( 1 ) - از پرده چه بيرون آيد بصحرا : از نهان چه پديد آيد و آشكار شود ؛ بر صحرا نهادن بمعنى آشكار كردن در لغت‌نامه دهخدا ضبط شده است ( 2 ) - اريارق : تلفظ آن در لغت‌نامه ضبط نشده است ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 69 شمارهء ( 8 ) ( 3 ) - به تركى : به زبان تركى ، از اينجا پيداست كه مسعود در محاوره‌گاه به زبان تركى سخن مىگفت ( 4 ) - نقيب : بفتح اول و كسر دوم سركرده گروهى از سپاهيان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 7 شمارهء ( 17 ) ( 5 ) - وى : يعنى بو نصر ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 6 ) - مىبخواند : همانا فراميخواند و احضار مىكند ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 22 شمارهء ( 24 ) ، مضارع اخبارى مؤكد ( 7 ) - ديوان‌بان - : محافظ دستگاه ديوان ، ضباط ( 8 ) - براثر استادم : بدنبال استادم ( 9 ) - زحمت : ازدحام و انبوهى ( 10 ) - نظاره : بفتح اول تماشاگر ، صفت مردم ( 11 ) - خليفه : مقصود خليفهء شهر است ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ، خليفهء شهر همان شهربان و داروغه است ( 12 ) - جبه : بضم اول و تشديد دوم جامهء گشادى بود كه روى جامه‌ها مىپوشيدند ، نوعى پيراهن ( 13 ) - بايستانيد : متعدى بايستاد ، يعنى برخيزاند ( 14 ) - عقابين : تثنيه عقاب ، دو چوب كه مقصر را بر آنها بدار مىكشيدند يا بر آنها بسته چوب مىزدند و ظاهرا سر آن دو چوب به شكل عقاب بوده ( فرهنگ فارسى معين ) ( 15 ) - فرودرفت : بدرون خانه رفت ( 16 ) - از جاى